4/15/2019         ویزیٹ:105       کا کوڈ:۹۳۷۱۴۵          ارسال این مطلب به دیگران

خبریں » خبریں
  ،   تفسیر نور سورہ حجرات سے فارسی زبان میں مقابلہ

15شعبان کی مناسبت سے آپ سب کو مبارکباد پیش کرتے ہے 
اسی مناسبت سے ایک مقابلہ تفسیر نور سورہ حجرات سے رکھا گیا ہے جو کہ مسجد امام حسین علیہ السلام دبئی میں فارسی زبان میں منعقد کیا جائیگا۔

تفسير نور (سوره حجرات) کا متن بھی قارئیں کے لئے پیش خدمت ہے۔

نام نویسنده : حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ محسن قرائتى

 

سيماى سوره حجرات

اين سوره در مدينه نازل شده وداراى هجده آيه وبه نام سوره «حجرات» يا سوره «آداب واخلاق» ناميده شده است .

«حُجرات» جمع «حُجره» است و چون در اين سوره نام حجره هاى پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله (که بسيار ساده و از گل و سقف آن از چوب و شاخه هاى خرما بود) برده شده ، اين سوره حجرات ناميده شده است .

آغاز سه سوره قرآن ، (مائده ، حجرات و ممتحنه) که درباره مسائل حکومتى و اجتماعى است ، با جمله (يا ايّها الّذين آمنوا) شروع شده است (2)

در اين سوره به خاطر آن که چند بار پى درپى جمله (يا ايّها الّذين آمنوا) آمده است ، سيماى يک جامعه اسلامى از آن معلوم مى شود.

در اين سوره مسائلى مطرح شده که در سوره هاى ديگر نيست از جمله:

1. پيشى نگرفتن از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله و آداب برخورد با آن حضرت و هشدار به کسانى که بى ادبند.

2. مسخره کردن و نام بد نهادن ، سوءظن ، تجسّس و غيبت که در يک جامعه ايمانى حرام است ، در اين سوره از آنها نهى شده است .

3. اُخوّت و برادرى ، دستور اصلاح ، بسيج عمومى بر ضد ياغى ، ميانجى گرى عادلانه ، تحقيق درباره خبرهاى رسيده از افراد مشکوک و تعيين ملاک برترى که در يک جامعه ايمانى لازم است ، در اين سوره آمده است .

4. در اين سوره ، جامعه ايمانى که در آن درجات مسلمين از مؤ منين مشخّص ‍ و ملاک ارزشها، تقوى و آن چه محبوب است ، ايمان و آن چه مورد تنفّر است ، کفر و فسق و گناه بيان شده ومحور جامعه را قسط و عدل مى داند.

5. جامعه ايمانى در اين سوره ، وام دار خدا وعاشق پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله است که واسطه هدايت او شده و هرگز ايمان خود را منتّى بر خدا و رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله نمى داند.

6. در جامعه ايمانى اين سوره ، مردم بايد تابع پيامبر باشند و هرگز توقّع تبعيّت پيامبر از مردم را نداشته باشند.

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيِمِ

به نام خداوند بخشنده مهربان .

نکته ها:

اين سوره نيز همانند ساير سوره ها با نام خداوند شروع شده است ، زيرا در حديث مى خوانيم : هر کار مهمّى که بدون نام خداوند آغاز گردد، نافرجام است. (3)

آرى ، در آغاز کارها انسان به استمداد از رحمتى بس گسترده نياز دارد که آن نياز با جمله مبارکه «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم» برطرف مى گردد.

«بسم اللّه» در آغاز هر کار، نشان ايمان به خدا، عشق به خدا، ياد خدا، توکّل بر خدا، رنگ و جهت خدايى دادن به کارهاست .

آيه (1)

يََّاءَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لاَ تُقَدِّمُواْ بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَ رَسُولِهِوَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ

اى کسانى که ايمان آورده ايد! بر حکم خدا و پيامبر او پيشى نگيريد واز خداوند پروا کنيد، همانا خداوند شنوا و دانا است .

نکته ها:

اين آيه ، جلوى بسيارى از خطاها را مى گيرد. زيرا گاهى خواسته اکثريّت مردم ، جلوه هاى ظاهرى و مادّى ، پيروى از حدس و تخمين ، ميل به ابتکار ونوآورى ، هيجان و قضاوت عجولانه و خيال آزادانديشى ، انسان را وادار به گفتن ها، نوشتن ها و تصميماتى مى کند که ناخودآگاه انسان از خواسته خدا و رسول جلو مى افتد، همان گونه که گاهى خيال عبادت ، خيال قاطعيّت ، خيال انقلابى بودن و خيال زهد و ساده زيستى ، گروهى را وادار کرد تا از خدا و رسول پيشى بگيرند و به قول معروف کاسه داغ تر از آش باشند.

اين آيه مى خواهد انسان ها را همچون فرشته تربيت کند، زيرا قرآن درباره فرشتگان مى فرمايد: در سخن بر خدا سبقت نمى گيرند و تنها طبق دستور او عمل مى کنند.(لايَسبِقونَه بِالقَول و هم باَمرِه يَعمَلون ) (4)

قرآن ، موارد تقدّم را بيان نکرد تا شامل انواع پيش افتادن هاى عقيدتى ، علمى ، سياسى ، اقتصادى و غيره در گفتار وکردار گردد.

بعضى اصحاب از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله درخواست کردند که خود را مقطوع النسل و اَخته نمايند تا ديگر تمايلى به همسر نداشته باشند و يکسره در خدمت اسلام باشند، حضرت آنان را از اين کار زشت باز داشت .

کسى که از خدا و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله پيشى مى گيرد، در مديريّت نظام خلل وارد کرده و جامعه را به هرج و مرج مى کشاندو در حقيقت دستگاه و نظام قانون گذارى را بازيچه تمايلات خود قرار مى دهد.

پيام ها:

1- براى انجام گرفتن دستورات بايد ابتدا زمينه هاى روانى پذيرش را در مخاطب ايجاد کرد. جمله (يا ايها الّذين آمنوا ) به مخاطب شخصيّت مى دهد ووابستگى او به خدا را که زمينه انجام کار است ، بيان مى کند.

2- از آنجا که فرمان پيش نيفتادن از خدا و رسول ، فرمان ادب است ، خود اين آيه نيز مخاطب را با ادب ويژه صدا مى زند. (يا ايها الذين آمنوا...)

3- بعضى سليقه هاى شخصى ، عادات و رسوم اجتماعى و بسيارى از مقرّرات و قوانين بشرى که ريشه در قرآن و حديث ندارد و برخاسته از عقل و فطرت نيست ، نوعى پيش افتادن از خدا و رسول است (لا تقدّموا ...)

4- هرگونه حرام کردن نعمت هاى حلال خداوند و يا حلال کردن حرام ها، پيشى گرفتن از خدا و رسول است (لاتقدّموا. ..)

5- هرگونه بدعت ، مبالغه ، ستايش نابجا و انتقاد نابجا، پيشى گرفتن است (لا تقدّموا ...)

6- سرچشمه فقه و رفتار ما بايد قرآن و سنّت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله باشد. (لا تقدّموا بين يدى اللّه و رسوله )

7- پيشى گرفتن از خدا و رسول ، بى تقوايى است (چون در اين آيه مى فرمايد: پيشى نگيريد و تقوى داشته باشيد) (لاتقدّموا... واتّقوا )

8- هر آزادى ، توسعه و پيشرفتى ارزش ندارد. (لاتقدّموآ...)

9- براى انجام تکاليف ، دو اهرم ايمان و تقوى لازم است (در آيه هم کلمه «آمنوا» و هم کلمه «اتّقوا» مطرح شده است) (آمنوا... واتّقوا)

10- از چيزهايى که جمله را زيبا مى کند آن است که امر و نهى در کنار هم باشد. (در آيه هم نهى آمده «لاتقدّموا» و هم امر آمده است «واتّقوا»)

11- حکم رسول همان حکم خداست ، بى احترامى به او بى احترامى به خداست و پيشى گرفتن از هر دو ممنوع است (لا تقدّموا بين يدى اللّه و رسوله )

12- التزام عملى بايد همراه با تقواى درونى باشد. (لاتقدّموا... واتّقوا اللّه )

13- کسانى که به خاطر سليقه ها و مسائل ديگر از خدا و رسولش پيشى مى گيرند، نه ايمان دارند و نه تقوا. (يا ايّها الذين آمنوا لاتقدّموا... و اتّقوا )

14- تندروى يا کندروى هاى خود را توجيه نکنيم (انّ اللّه سميع عليم )

نمونه هاى پيش افتادن

اکنون با هم به چند نمونه تاريخى تقدّم و پيشى گرفتن مردم بر خدا ورسول که در تفاسير و روايات مطرح شده است توجّه مى کنيم :

1 در عيد قربان گروهى قبل از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله قربانى کردند، به آنان گفته شد: (لاتقدّموا بين يدى اللّه و رسوله ) (5)

2 گروهى قبل از آنکه ماه رمضان ثابت شود روزه گرفتند. به آنان گفته شد: (لاتقدّموا بين يدى اللّه و رسوله )

3 پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله گروهى را براى تبليغ نزد کفّار فرستاد، کفّار مبلّغان پيامبر را کشتند، ولى سه نفر از آنان فرار کردند. اين سه نفر در بازگشت در مسير فرار دو نفر از قبيله کفّار (بنى عامر) را ديدند و به انتقام دوستان شهيد خود آنها را کشتند (در حالى که آن دو نفر بى تقصير بودند). قرآن آنان را به خاطر اين عمل خودسرانه توبيخ کرد که چرا بدون دستور پيامبر دست به اين عمل زديد؟ (لاتقدّموا بين يدى اللّه و رسوله ) (6)

4 امامعليه‌السلام به شخصى فرمود: اين دعا را بخوان : «يا مقلّب القلوب» شنونده اين گونه گفت : «يا مقلّب القلوب والابصار» امام فرمود: ما کلمه «ابصار» را نگفته بوديم ، قرآن مى فرمايد: از خدا و پيامبر جلو نيفتيد. (لاتقدّموا بين يدى اللّه و رسوله ) (7)

5 قوم بنى تميم از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله امير ومسئول خواستند. خليفه اوّل و دوّم هر کدام شخصى را پيشنهاد کردند و با هم مشاجره مى کردند که کانديداى من بهتر است ، آيه نازل شد؛ (لاتقدّموا بين يدى اللّه و لاترفعوا اصواتکم ) (8)

6 امامعليه‌السلام در آموزش دعا به شخصى فرمود: اين دعا را بخوان : «لااله الاّ اللّه ...» تا آنجا که مى فرمايد: «يُحيى و يُميت» شنونده از پيش خود جمله اى اضافه کرد و گفت : «و يميت و يحيى» حضرت فرمودند: جمله تو صحيح است ، امّا آنچه من مى گويم بگو و سپس آيه (لاتقدّموا بين يدى اللّه و رسوله) را براى او تلاوت فرمودند. (9)

7 بعضى از اصحاب پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله خواب و خوراک و آميزش با همسر را بر خود حرام کردند، حضرت ناراحت شده و به منبر رفتند و فرمودند: من خودم غذا مى خورم ، مى خوابم ، با همسرم زندگى مى کنم و راه و روش من اين است ، پس هر کس از اين راه پيروى نکند، از من نيست «فمَن رَغِب عن سنّتى فليس منّى » (10)

8 با اين که پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله ازدواج موقّت را قانونى اعلام فرمودند، خليفه دوّم گفت : من آن را حرام کردم اين خود پيش افتادن از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله است که در اين آيه از آن نهى شده است (لاتقدّموا بين يدى اللّه و رسوله )

9 در سال هشتم هجرى که پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله با مردم براى فتح مکه از مدينه حرکت کردند، بعضى از مسلمانان در اين سفر روزه خود را افطار نکردند (با اين که مى دانستند مسافر روزه ندارد و مى ديدند که پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله افطار کرده است). اينها کسانى هستند که از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله پيشى مى گيرند. (لاتقدّموا بين يدى اللّه و رسوله)

10 در اديان قبل از اسلام نيز نمونه هايى از پيشى گرفتن را مى بينيم مثلاً با اين که حضرت مسيح فرزند مريم و بنده خدا بود،

او را تا مرز خدايى پيش ‍ بردند که قرآن آنان را از غلوّ در دين باز داشت .

نمونه هاى تخلّف و بازماندن

همان گونه که پيش افتادن از خدا ورسول او ممنوع است ، عقب ماندن و پس افتادن از فرمان آنان نيز ممنوع است آن گاه که خدا و رسول و جانشينان بر حقّ آنان مردم را براى مسئله اى فرا مى خوانند، بايد با سرعت و سبقت ، آگاهانه و عاشقانه ، آن دعوت را لبيک گفت در آياتى از قرآن از کسانى که به همراه فراخوانى و بسيج از خود سنگينى به خرج مى دهند، به شدّت انتقاد شده است(اثّاقلتم الى الارض ) (11) در اين زمينه نيز به نمونه هايى توجّه مى کنيم :

الف : پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله در آستانه رحلت ، لشگرى را براى دفاع به منطقه اى بسيج کرد و فرمانده آن را جوانى به نام «اُسامه» منصوب نمود و فرمود: خدا لعنت کند هر کس که از لشگر اُسامه تخلّف کرده و سرباز زند، امّا عدهّاى تخلّف کردند.

ب : در آيات قرآن از کسانى که به خاطر تخلّف از فرمان پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله به جبهه نرفتند و براين امر شادمان بودند، انتقاد شديد شده است (فَرِح المخلّفون بمَقعَدهم خلاف رسول اللّه ) (12)

ج : در جنگ اُحد با اينکه در حمله اوّل مسلمانان پيروز شدند، ولى به خاطر تخلّف از دستور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله که 50 نفر را در شکاف کوه هاى اُحد مسئول مرزبانى قرار داده بود، و آنان به عشق جمع آورى غنائم منطقه را رها کردند، عاقبت جنگ با شکست مسلمين و شهادت حضرت حمزه عموى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله و جمعى از ياران با وفاى حضرت ، پايان يافت .

قرآن دليل شکست اُحد را در سه کلمه بيان کرده است : سستى ، اختلاف و تخلّف از فرمان (حتّى اذا فَشِلتم و تَنازَعتم فى الامر و عَصيتُم ) (13)

د: بارها در نهج البلاغه حضرت علىعليه‌السلام افراد سنگدل يا ترسو و کسل را به شدّت سرزنش کرده و تعبيراتى از قبيل اينکه شما لاشه هاى بى روح هستيد!، شما در قيافه مرد هستيد امّا مردانگى نداريد! (14) و امثال آن به کار برده است .

بنابراين آنچه خداوند از ما مى خواهد، نه پيش افتادن است نه پس افتادن ، بلکه همراه بودن و هم فکر و همکار بودن است (والّذين معهم ...)

بحثى پيرامون تقوى

در اينجا به مناسبت جمله «واتّقوا اللّه» به نکاتى در مورد تقوى اشاره مى کنيم :

1 هدف از دستورات الهى آن است که در انسان روحيّه تقوى پيدا شود. مثلا قرآن مى فرمايد: پروردگار خود را بپرستيد شايد تقوى پيدا کنيد. (15) و نيز مى فرمايد: روزه بر شما و بر امّت هاى پيشين واجب شده ، شايد تقوى پيدا کنيد.(16)

2 تقوى ، زمينه پذيرش هدايت است (هُدىً لِلمتّقين) (17)

3 خداوند به کسانى که تقوى دارند، علومى را عنايت مى کند. (اتّقوا اللّه و يعلّمکم اللّه ) (18)

4 تقوى ، وسيله دريافت رحمت الهى است (اتّقوا لعلّکم تُرحمون) (19)

5 تقوى ، وسيله قبولى عمل است در قرآن مى خوانيم : خداوند فقط اعمال متّقين را مى پذيرد. (انّما يَتقبّل اللّه من المتّقين ) (20)

6 تقوى ، وسيله دريافت رزق از راههايى است که انسان گمان آن را ندارد. (و يَرزُقه من حيثُ لايَحتَسِب ) (21)

7 خداوند به متّقين وعده داده که هرگز در بن بست قرار نگيرند. (و مَن يّتق اللّه يَجعَل له مَخرَجاً ) (22)

8خداوند انواع حمايت ها و امدادهاى غيبى خود را نثار افراد با تقوى مى کند. (اعلموا انّ اللّه مع المتّقين ) (23)

9 تقوى راه نجات از خطرات قيامت (24) و خوش عاقبتى و رسيدن به رستگارى است (والعاقِبةُ لِلمتّقين ) (25)

عوامل مؤثّر در تقوى

اکنون که به گوشه اى از آثار وبرکات تقوى اشاره شد، به عواملى که در پيدايش تقوى مؤ ثّر است نيز اشاره مى کنيم :

1 ايمان به مبداء و معاد، انسان را در برابر گناهان بيمه مى کند و هر چه ايمان قوى تر باشد، تقوى بيشتر است .

2 نظارت عمومى (امر به معروف و نهى از منکر) سبب رشد تقوى در جامعه است .

3 تربيت خانوادگى ، 4 لقمه حلال ، 5رفتار مسئولين ، 6 دوستان (همسر، همکار، همسايه وهم درس)، 7 اشتغال ، 8رفيق شدن با افراد با تقوى ، از عواملى است که در تقوى مؤ ثّر مى باشد.

آيا تقوى محدوديّت است ؟

بعضى خيال مى کنند تقوى محدوديّت و زندان است ، ولى تقوى قلعه و دژ است فرق بين زندان و قلعه آن است که زندان را از بيرون قفل مى کنند و يک محدوديّت تحميلى است که با آزادى بشر سازگار نيست ، امّا قلعه را انسان خود انتخاب مى کند و خودش از درون قفل مى کند تا از انواع حوادث بيمه باشد.

راستى ، ما که کفش به پا مى کنيم ، پاى خود را بيمه مى کنيم يا محدود؟

پس هر محدوديّتى بد نيست و هر آزادى ارزش نيست همان گونه که هر توسعه اى ارزش نيست زيرا ميکرب سرطان هم گاهى در بدن توسعه پيدا مى کند، و هر عقب گرد و ارتجاعى بد نيست بيمارانى که به پزشک مراجعه مى کنند، هدفى جز برگشت به حالت قبل ندارند و اين برگشت ارزش است تقوى؛ يعنى ايمن سازى .

زنان ودخترانى که به اسم آزادى ، به هر شکلى خود را در مَعرَض ديد ديگران قرار مى دهند، اگر چند دقيقه (تنها چند دقيقه) با خود فکر کنند، حتّى اگر مسلمان نباشند، عقل و علم ايشان ، آنان را به سوى پاکى و عفّت و پوشش ‍ دعوت خواهد کرد. زيرا بد حجابى يا بى حجابى عامل :

1 سوءظن نسبت به آنان ، 2 توطئه براى ربوده شدن آنان ، 3 گسستن نظام خانواده ، 4 تحريک هاى نابجا و به هم خوردن تعادل روحى ، 5گرايش ‍ به خودنمائى وتجمّلات ، 6 ضربه علمى به دانشجويان و از بين بردن تمرکز فکرى آنان نسبت به درس و مطالعه ، 7 خجل کردن افراد بى بضاعتى که توان تهيّه اين گونه لباس و تجمّل را ندارند، 8ضربه اقتصادى ، زيرا به جاى دقّت در کار، به هوسبازى سرگرم مى شوند، 9 به ناکامى کشاندن زنان و دخترانى که شکل

 و روىِ در خور توجّهى ندارند، 10 ايجاد دغدغه براى والدين ، 11 راضى کردن هوس بازان ، 12 پيدايش رقابت هاى منفى ، 13 فرار از خانه ، 14 پيدايش اطفال نامشروع ، 15 بروز امراض مقاربتى ، 16 پيدا شدن امراض روانى ، 17 پيش آمدن مسائلى از قبيل سقط جنين ، خودکشى يا ديگرکشى يا حمله به ديگران و حوادث رانندگى و... که اينها همه گوشه اى از بى تقوايى درباره يکى از مسائل (حجاب) است .

شايد به همين دليل باشد که در قرآن ، اين همه در مورد تقوى سفارش شده است و امام جمعه بايد در همه خطبه ها، مسئله تقوى را مطرح کند و قرآن به مقدار کم تقوى قانع نيست و مى فرمايد: (فاتّقوا اللّه ما استَطَعتم ) (26) تا آنجا که مى توانيد تقوى داشته باشيد. و در جاى ديگر مى فرمايد: (اتّقوا اللّه حقَّ تُقاتِه ) (27) آن گونه که حقّ تقوى است ، تقوى داشته باشيد.

البتّه نبايد ماءيوس شويم ، زيرا هرگاه به گناهى گرفتار شديم ، مى توانيم با طناب نماز و توبه و استمداد از خداوند، خود را از منجلاب گناه نجات دهيم .

آيه (2)

يََّاءَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لاَ تَرْفَعُوَّاْ اءَصْوَ تَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلاَ تَجْهَرُواْ لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ اءَن تَحْبَطَ اءَعْمَ لُکُمْ وَاءَنتُمْ لاَتَشْعُرُونَ

اى کسانى که ايمان آورده ايد! صداهايتان را بالاتر از صداى پيامبر نبريد و همان گونه که بعضى از شما نسبت به ديگرى بلند گفت وگو مى کنيد، با پيامبر اين گونه سخن مگوييد! مبادا (به خاطر اين صداى بلند که برخاسته از بى ادبى شما است ،) اعمال شما نادانسته نابود شود.

نکته ها:

در آيه قبل ، از پيشى گرفتن بر رسول خدا در عمل نهى شد و در اين آيه ، شيوه گفت وگو با پيامبر را بيان مى کند و مى فرمايد احترام پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله را حفظ کنيد.

در آيه 63 سوره نور نيز سفارش شده که نام پيامبر را مانند نام هاى خودتان نبريد، بلکه با عنوان و مؤ دّبانه نام ببريد.

حفظ عمل مهم تر از خود عمل است اعمال ما گاهى از اوّل خراب است ، چون با قصد ريا و خودنمايى شروع مى شود، گاهى در وسط کار به خاطر عُجب و غرور از بين مى رود و گاهى در پايان کار به خاطر بعضى از اعمال حبط مى شود. به همين خاطر قرآن مى فرمايد: هر کسى عمل خود را تا قيامت بياورد و از آفات بيمه کند، ده برابر پاداش داده مى شود؛ (مَن جاء بالحسنة ...) و نمى فرمايد: هر کس عملى را انجام دهد، ده پاداش دارد. زيرا ميان انجام عمل در دنيا و تحويل آن در قيامت ، فاصله زيادى است .

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمودند: براى هر ذکرى درختى در بهشت کاشته مى شود، شخصى گفت : پس بهشت ما درختان زيادى دارد!؟ حضرت فرمود: بله ، لکن گاهى گناهان و اعمالى از شما سر مى زند که آن درختان را مى سوزاند. سپس آن حضرت آيه فوق را تلاوت فرمودند. (28)

قرآن تباهى و حبط اعمال را، يکجا براى کفر و شرک آورده و يکجا براى بى ادبى در محضر پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله ، پس معلوم مى شود گناه بى ادبى در محضر پيامبر، هم وزن گناه کفر و شرک است چون نتيجه هر دو حبط است .

بعضى از ياران پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله از روى بى توجّهى نزد حضرت بلند سخن مى گفتند، پيامبر عزيز براى آن که اين صداى بلند سبب حبط اعمال آنان نشود، بلندتر از آنان سخن مى گفتند. (29)

يکى از ياران پيامبر که بلند سخن مى گفت ، همين که شنيد صداى بلند سبب نابودى تمام کردار او مى شود، بسيار ناراحت شد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمود: صداى بلند تو براى خطابه و سخنرانى بوده است و حساب تو از ديگران جداست (30)

فرياد زدن در برابر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله از افراد مؤ من سبب تباهى اعمال است ، امّا اگر کسانى حضرت را نشناخته اند، حساب جداگانه اى دارند. زيرا در توهين ، علم و آگاهى و قصد اهانت شرط است اگر ما از روزنامه اى براى کارهاى ساده اى استفاده کنيم و ندانيم که در آن آيات مبارکه قرآن است ، چون نمى دانسته ايم و قصد اهانت هم نداشته ايم ، توهين به حساب نمى آيد.

در جمله (ان تحبط اعمالکم و انتم لاتشعرون) اعمال شما نادانسته نابود مى شود، نکته اى است و آن اينکه آفات و آثار سوء (و به اصطلاح آثار وضعى)، وابسته به دانستن يا ندانستن ما نيست .

آرى ، اگر انسان شرابى بخورد مست مى شود، گرچه خيال کند آب است اگر به سيم بدون عايقى دست بزنيم ، دچار برق گرفتگى مى شويم ، گرچه خيال کنيم برق ندارد. گناهانى سبب پيدايش قحطى ، زلزله ، کوتاه شدن عمر، ذلّت و خوارى مى شود، گرچه خود انسان از پيدايش اين آثار خبرى نداشته باشد. بنابراين بى ادبى نسبت به پيامبر، سبب تباهى عمل مى شود، گرچه خود انسان آن آثار منفى را نداند.

پيام ها:

1 براى آموزش ادب به مردم ، خود ما نيز بايد آنان را مؤ دّبانه صدا بزنيم (در اين آيه خداوند مردم را با جمله «يا ايّها الّذين آمنوا » صدا زده است)

2 رهبر امّت اسلامى از حقوق و مزاياى معنوى بالايى برخوردار است که بايد مردم مراعات نمايند تا آنجا که اگر در حال گفتگو است ، صدايى بالاتر از صداى حضرت نباشد و اگر حضرت ساکت است و ما مشغول سخن گفتن با او هستيم ، باز هم با صداى بلند حرف نزنيم (لاتَرفعوا اصواتکم فوق صَوتِ النّبى )

آرى ، مقام نبوّت براى ما مسئوليّت آور است .

3 سفارش به احترام بزرگان ، از زبان ديگرى زيبا است (در اين آيه ، پيامبر نمى فرمايد: بلندتر از من سخن نگوييد، اين خداوند است که سفارش مى کند که بلندتر از پيامبر صحبت نکنيد) (لا تَرفعوا اصواتکم )

4 مقام و موقعيّت افراد در عمل آنان اثر دارد. (جسارت از مؤ من نسبت به شخص رسول اللّه ، حساب ويژه اى دارد) (ياايّها الذين آمنوا... ان تَحبط اعمالکم )

5 گاهى انسان ندانسته تيشه به ريشه خود مى زند. (ان تَحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون )

نمونه ها

الف : پيامبر عزيز اسلام در آستانه رحلت ، تقاضاى قلم و دواتى کرد و فرمود: مى خواهم براى شما چيزى بنويسم که بعد از آن هرگز گمراه نشويد! خليفه دوّم گفت : بيمارى پيامبر شديد شده وسخنانش بى ارزش است ! شما قرآن داريد و نيازى به نوشتن نيست ! سر و صدا بلند شد حضرت فرمود: برخيزيد و برويد، نزد من فرياد نکشيد!. (31)

مرحوم علامه سيد شرف الدين (صاحب کتاب المراجعات) مى فرمايد: گرچه قلم و کاغذ نياوردند و چيزى نوشته نشد، ولى ما مى توانيم خط نانوشته را بخوانيم ! زيرا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمود: هدف من نوشتن چيزى است که هرگز گمراه نشويد؛ «لَن تَضلّوا»، با کمى دقّت خواهيم ديد که اين کلمه را بارها در جاى ديگر درباره قرآن و اهل بيت بيان فرموده است که من از ميان شما مى روم و دو چيز گرانبها را به جا مى گذارم و اگر به آن تمسّک کنيد، هرگز گمراه نشويد و آن دو چيز گرانبها قرآن و اهل بيت من هستند.

پس چون بارها کلمه «لَن تَضلّوا» را درباره قرآن و اهل بيت بکار برده اند، در اينجا نيز که فرمود: براى شما چيزى مى خواهم بنويسم که هرگز گمراه نشويد، مراد آن حضرت تمسّک به قرآن و اهل بيت است .

ب : همين که امام حسن مجتبىعليه‌السلام شهيد شد و خواستند او را در کنار قبر جدّش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله دفن کنند، عايشه جلوگيرى کرد و اين امر باعث بلند شدن سر و صداى مردم شد. امام حسينعليه‌السلام با تلاوت آيه (لاتَرفَعوا اَصواتکم ...) مردم را ساکت کرد و فرمود:

احترام پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله پس از مرگ حضرت نيز همچون زمان حيات او لازم است (32)

مقدّسات در اسلام

در تمام دنيا و عقائد مختلف ، به بزرگان خود احترام خاصّى مى گذارند. شهرها، خيابان ها، دانشگاه ها، فرودگاه ها، مدارس ، مؤ سسات را به نام آنان نامگذارى مى کنند. در اسلام نيز افراد، ساعات ومکان ها وحتّى برخى گياهان و جمادات قداست دارند.

ريشه قداست و کرامت همه آنها در اسلام ، وابستگى به ذات مقدّس خداوند است و هر چه وابستگى آن به خدا بيشتر باشد، قداست آن هم بيشتر است و ما بايد احترام ويژه آنها را حفظ کنيم امّا مقدّسات :

1 خداوند سرچشمه قدس است و مشرکان که ديگران را با خدا يکسان مى پندارند، در قيامت به انحراف خود اقرار خواهند کرد و به معبودهاى خيالى خود خواهند گفت : رمز بدبختى ما اين است که شما را با خدا يکسان مى پنداشتيم (اذ نُسوّيکم بِربّ العالَمين ) (33)

در قرآن سخن از تسبيح و تنزيه خداوند زياد است ، يعنى ما بايد براى خدا آن احترام وقداستى را بپذيريم که هيچ گونه عيب ونقصى براى او تصوّر نشود. نه تنها ذات او، بلکه نام او نيز بايد منزّه باشد. (سَبّح اسم ربّک الاعلى) (34)

2 کتاب خدا نيز احترام و قداست ويژه اى دارد. زيرا وقتى قرآن خود را عظيم مى داند، (35) پس ما بايد آن را تعظيم کنيم ، وقتى قرآن خود را کريم مى داند، (36) ما بايد آن را تکريم کنيم ، وقتى قرآن خود را مجيد مى داند، (37) ما بايد آن را تمجيد کنيم .

3 رهبران الهى ، تمام انبيا و جانشينان بر حقّ آن بزرگواران به خصوص ‍ حضرت محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله و اهل بيت او، داراى مقام مخصوصى هستند که در اين سوره (حجرات) پاره اى از آداب برخورد با حضرت بيان شده است : بر آنان پيشى نگيريم ، بلندتر از آنان صحبت نکنيم و...

در قرآن به انسان فرمان صلوات بر پيامبر داده شده است (38) البتّه بايد به اين نکته توجّه کنيم که الا ن که حضرت رحلت کرده اند، همان احترام براى زيارت حضرت (39) ، جانشينان حضرت ، ذريّه آن بزرگوار و تمام کسانى که به نحوى به آن حضرت نسبت دارند، به خصوص علماى ربّانى و فقهاى عادل و مراجع تقليد (که به فرموده روايات ، اين عزيزان جانشينان پيامبرند)، بر ما لازم است .

در حديث مى خوانيم : کسى که سخن فقيه عادل را رد کند، مثل کسى است که سخن اهل بيت پيامبر عليهم السلام را رد کرده باشد و کسى که سخن آنان را رد کند، مثل کسى است که سخن خدا را رد کرده باشد. (40)

نه تنها پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله که آنچه مربوط به انبيا است ، نيز کرامت دارد. در قرآن مى خوانيم : صندوقى که موسىعليه‌السلام در زمان نوزاديش ‍ در آن نهاده و به دريا انداخته شده بود و بعداً يادگارهاى موسى و آل موسى در آن بود، به قدرى مقدّس بود که براى امّت بنى اسرائيل وسيله آرامش بود و فرشتگان آن را حمل مى کردند. (41)

4 در اسلام والدين از کرامت و قداست خاصّى برخوردارند. در قرآن پنج مرتبه بعد از سفارش به يکتاپرستى ، احسان به والدين مطرح شده (42) و تشکّر از آنان ، در کنار تشکّر از خداوند آمده است (43)

احترام والدين تا آنجا است که نگاه همراه با محبّت به والدين عبادت است و به ما سفارش شده صداى خود را بلندتر از صداى آنها قرار ندهيد، سفرى که سبب اذيّت آنان مى شود، حرام است ودر آن سفر نماز شکسته نمى شود. با والدين حمّام نرويد، با نامادرى خود که زمانى همسر پدر شما بوده است ازدواج نکنيد.

5 در اسلام بعضى از زمان ها مثل شب قدر، بعضى از مکان ها مثل مسجد، بعضى از سنگ ها مثل حجرالاسود، بعضى از آبها مثل زَمزم ، بعضى از خاک ها مثل تربت امام حسينعليه‌السلام ، بعضى از گياهان مثل زيتون ، بعضى از سفرها مثل معراج و سفرهاى علمىعبادىکمک رسانىجهاد، بعضى از لباسها مثل لباس احرام ، مقدّس است و بايد براى آنها احترام خاصّى را پذيرفت .

مثلاً در قرآن مى خوانيم : حضرت موسى بايد به احترام وادى مقدّس ، کفش ‍ خود را بيرون آورد. (فَاخلَع نَعلَيک انّک بِالوادِ المقدّس طُوى ) (44)

مشرک حقّ ورود به مسجدالحرام را ندارد. (انّما المشرکون نجس فلايَقربوا المسجد الحرام ) (45)

سفارش کرده هنگامى که به مسجد مى رويد، زينت خود را به مسجد ببريد. (خُذوا زينَتکم عند کلّ مسجد ) (46)

جُنُب حقّ توقّف در مسجد را ندارد. (و لاجُنباً الاّ عابرى سبيل ) (47)

مسجد به قدرى عزيز است که افرادى مثل حضرت ابراهيم ، اسماعيل ، زکريّا و مريم عليهم السلام خادم و مسئول پاکسازى و تطهير آن بوده اند. (طَهّرا بَيتى) (48) حتّى مادر مريم در دوران حاملگى که خيال مى کرد فرزندش پسر است ، نذر کرد او را بعد از تولّد و رشد، خادم مسجدالاقصى کند.

(انّى نَذَرتُ لَک ما فى بَطنى مُحرّراً ) (49)

6 انسان با ايمان نيز داراى قداست وکرامت است ، تا آنجا که آبروى مؤ من از کعبه بيشتر است و آزار و غيبت او حرام و دفاع از حقّ او واجب و حتّى نبش قبر او بعد از مرگ نيز حرام است .

اگر نماز فرادى در جايى که نماز جماعتى برقرار است ، سبب تضعيف امام جماعت شود، آن نماز باطل است .

آرى ، ضربه به کرامت انسان ، سبب بطلان نماز مى شود.

7 اسلام حتّى براى بعضى از غير مسلمانان نيز احترام خاصّى قائل شده است. پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله همين که رئيس قبيله اى اسلام مى آورد، احترام او را حفظ و بر رياستش ابقا مى فرمود. حتّى براى اسيرانى که از خانواده هاى محترمى بودند، حساب جداگانه اى باز مى کرد. مثلاً براى شهربانو (دختر پادشاه ايران) و فرزند حاتم طايى سخاوتمند که اسير شدند، حساب جداگانه اى باز کردند.

همان گونه که گفتيم ، در فرهنگ همه ملّت ها مقدّساتى وجود دارد، مثلاً قانون اساسى و پرچم ملّى و شخصيت هاى علمى ، انقلابى و هنرى ، در نزد آنها محترم است .

البتّه بايد از قداست هاى انحرافى پرهيز کرد، زيرا در طول تاريخ رندانى مثل سامرى بوده اند که گوساله هايى ساخته و براى آنها قداست جعلى قرار داده اند، چه بسيار شاهانى که دانشمندان و شعرايى را خريده و آنان را به ثناخوانى و مقدّس تراشى خود واداشته اند.

احترام گذارى اولياى الهى

اولياى خدا بيش از همه به کرامت ها و قداست ها پاى بند بودند، به چند نمونه توجّه کنيد:

الف : تا زمانى که پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله زنده بود، حضرت علىعليه‌السلام ، به احترام آن بزرگوار خطبه نخواند.

ب : رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله در بين نماز نگاهش به ديوار روبرو افتاد که گويا اثرى از آب دهان بر آن بود، کلام خود را قطع کرد و مقدارى راه رفت (بدون آن که از قبله منحرف شود) و با شاخه درختى که در کنارش ‍ بود، آن اثر را محو کرد و سپس عقب عقب به جاى خود برگشت و به نماز ادامه داد.

ج : امام حسينعليه‌السلام همين که ديد برادر بزرگش امام حسنعليه‌السلام 100 درهم به فقير کمک کرد، او 99 درهم کمک کرد تا حريم برادر بزرگتر را حفظ کند.

د: امام رضاعليه‌السلام همين که نام حضرت مهدىعليه‌السلام را مى شنيد (با اين که آن حضرت هنوز متولّد نشده بود) قيام مى کرد.

ه‍ : در خانه آية اللّه العظمى بروجردى از مراجع بزرگ شيعيان جهان ، شخصى اظهار داشت براى سلامتى امام زمان و آية اللّه بروجردى صلوات بفرستيد. ايشان به شدّت ناراحت شد که چرا حريم افراد را حفظ نمى کنيد و چرا نام مرا در کنار نام ولى عصرعليه‌السلام آورديد!؟

بنابراين بايد توجّه داشت که درجات کرامت و قداست متفاوت است و هر کس و هر چيزى به اندازه و در جايگاه خودش احترام و قداست دارد.

حبط و نابودى اعمال

آيه دوّم سوره حجرات ، صداى بلند در محضر پيامبر را سبب حبط و نابودى اعمال دانست و فرمود: پاداش تمام کارهاى خوب شما بدون اينکه خود متوجّه باشيد تباه مى شود، بنابراين به جاست پيرامون حبط عمل چند کلامى بيان کنيم:

«حَبط» در لغت به معناى فاسد وتباه شدن است همان گونه که غذاها و داروها، سرما و گرما، آب و آتش در يکديگر اثر مى گذارند، اعمال انسان نيز در يکديگر اثر مى گذارد. به دو مثال توجّه کنيد:

الف : اگر کارگرى بعد از بيست سال خدمات مفيد، يک روز فرزند کارفرما را بکشد، آن قتل خدمات بيست ساله او را تباه مى کند، که به اين تباه شدن اعمال گذشته ، حبط گويند.

ب : اگر کارگرى بيست سال کارفرماى خود را رنج دهد، امّا يک روز فرزند کارفرما را که در حال غرق شدن است نجات دهد، اين خدمت رنجهاى بيست ساله را از بين مى برد که به اين خدمتى که بدى ها را از بين مى برد، تکفير يا کفّاره گويند.

با توجّه به اين دو مثال مى گوييم : مسائل معنوى و رفتار انسان نيز در يکديگر اثر مى کند. به چند نمونه قرآنى توجّه کنيد:

1 کفر و ارتداد و بستن راه خدا بر مردم و ستيز با رسول خدا، سبب تباهى اعمال است (50)

2 کسانى که پيرو کارهايى هستند که خدا را به غضب مى آورد و از کارهايى که خدا را راضى مى کند تنفّر دارند، اعمالشان تباه است (51)

3 شرک و نفاق ، دنياطلبى ، کشتن انبيا و عدالت خواهان ، سبب نابودى اعمال است (52)

4 منّت گذاشتن بر کسى که به او کمکى کرده ايم ، سبب باطل شدن عمل است (53)

5 ريا و عُجب ، عبادات انسان را از بين مى برد.

حبط وتباهى اعمال در روايات

اکنون به سراغ روايات مى رويم تا ببينيم چه کار و عملى سبب تباهى کارهاى خوب انسان مى شود. در اينجا نيز مسائل اعتقادى ، عبادى ، خانوادگى، اجتماعى ، سياسى و روانى ، سبب نابودى اعمال معرفى شده است که ما به هر يک اشاره مى کنيم ؛

1 اعتقادى : کينه و دشمنى با امامان معصوم عليهم السلام و اهل بيت پيامبر.(54)

2 عبادى : کسى که نماز خود را بدون عذر ترک کند. (55) از امام پرسيدند: چرا ترک نماز را از گناهان کبيره نشمردى ، ولى خوردن مال يتيم را از گناهان کبيره بشمار آورديد؟

حضرت فرمودند: کفر از گناهان کبيره است و ترک نماز کفر عملى است (56)

3 خانوادگى : امام صادقعليه‌السلام فرمودند: اگر همسرى به همسرش ‍ بگويد: من از تو خيرى نديدم و از تو ناراضى هستم ! اعمالش تباه مى شود. (57)

4 اجتماعى : رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمودند: کسى که مرده اى را با حفظ امانت غسل دهد، به عدد هر موئى از ميّت خداوند پاداش آزاد کردن يک برده به او عطا مى کند و صد درجه به او مرحمت مى فرمايد.

پرسيدند: حفظ امانت در شستن مرده چيست ؟ حضرت فرمودند: عورت وزشتى هاى او را پنهان بدارد وگرنه اجرش تباه و آبرويش در دنيا و آخرت ريخته مى شود. (58) (آرى ، اين بود حفظ آبروى مرده تا چه رسد به حفظ آبروى زنده !)

5 سياسى : امام باقرعليه‌السلام درباره آيه (و مَن يَکفُر بالايمان فقد حَبطَ عَمَلُه ) (59) يعنى هر کس به ايمان خود پشت کند (و مرتد شود)، عملش تباه است فرمودند: ايمان در بطن قرآن على بن ابى طالب عليهما السلام است وکسى که به ولايت او کفر ورزد، عملش تباه است (60) (آرى ، رهبرى معصوم و پيروى از او، از ارکان مسائل سياسى اسلام است)

6 روانى : امام صادقعليه‌السلام فرمودند: هر کس بر اساس شک و خيال خود (بدون داشتن علم يا حجّت شرعى)، به پا خيزد و عملى انجام دهد، عملش تباه است (61)

اکنون که اثر منفى بعضى اعمال را بيان کرديم ، به سراغ اثر مثبت بعضى اعمال ديگر مى رويم که انسان چگونه مى تواند با اعمال خود کارهاى بد را بپوشاند و يا به کارهاى خوب تبديل نمايد؛

در قرآن ، ايمان ، کار نيک ، تقوى ، کمک مخفيانه به فقرا، توبه ، دورى از گناهان کبيره ، نماز، زکات ، قرض الحسنه ، هجرت و جهاد، سبب عفو و بخشش گناهان و از بين رفتن لغزشها معرّفى شده است (62)

قرآن مى فرمايد: در دو طرف روز نماز به پادار، زيرا خوبى ها، بدى ها را از بين مى برد. (و اَقِم الصلوة انّ الحسنات يُذهِبنَ السئيات) (63)

به خوبى روشن است که بى ادبى به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله به خاطر مقام والاى آن حضرت ، سبب حبط اعمال مى شود،

ولى قرآن به ما سفارش کرده که نسبت به همه مردم آرام سخن بگوييم چنانکه لقمانعليه‌السلام به فرزندش مى گويد: (واغضُض من صَوتک ) صداى خود را فرو گير و سپس ‍ صداهاى غير معروف را به صداى الاغ تشبيه کرده است  (انّ اَنکَر الاصوات لَصوتُ الحَمير) (64) مسئله صداى بلند (آلودگى صوتى)، امروزه (به اصطلاح عصر تمدّن) يکى از مشکلات جامعه بشرى است .

گاهى به اسم عروسى ، گاهى به اسم عزا، گاهى در مسجد، گاهى در زمين ورزش ، و گاهى در قالب خريد و فروش اجناس ، آرامش را از مردم سلب مى کنيم .

در حالى که تنها در چند جا اسلام حقّ فرياد زدن به ما مى دهد، مثلا: هنگام اذان آن هم با صوت خوب و بدون مقدّمات ، يا زائران خانه خدا در بيابان هاى مکّه ، همين که ديگر قافله ها و کاروان ها را مى بينند، سفارش ‍ شده که با صداى بلند عبارتِ «لَبّيک الّلهمّ لَبّيک» را تکرار کنند.

به هر حال جز در موارد نادر و استثنائى ، ما حقّ بلند حرف زدن را نداريم ، تا چه رسد به اين که اين فرياد جنبه تهديدى نيز داشته باشد که در اين صورت علاوه بر مسئله بى ادبى ، ترساندن مؤ من هم خود کيفر ويژه اى دارد.

آيه (3)

إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ اءَصْوَتَهُمْ عِندَ رَسُولِ اللّهِ اءُوْلََّئِکَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَى لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ اءَجْرٌ عَظِيمٌ

همانا کسانى که نزد پيامبر (به خاطر ادب و احترام) صداهايشان را پايين مى آورند، همانها کسانى هستند که خداوند دلهايشان را براى تقوى آزمايش کرد. آمرزش و پاداش بزرگ مخصوص آنها است .

نکته ها:

کلمه «غَض» به معناى از بالا به پايين و کوتاه آمدن است و آهسته سخن گفتن ، نشانه ادب ، تواضع ، وقار، آرامش و مهر و عشق است .

قرآن در اين آيه مى فرمايد: خداوند دلهاى افراد مؤ دّب را آزمايش مى کند و ناگفته پيداست که آزمايش خداوند براى شناخت نيست ، زيرا که او همه چيز را مى داند، بلکه مراد از آزمايش آن است که انسان در برابر مسائل ، از خود استعداد و عکس العملى بروز دهد تا لايق دريافت پاداش الهى بشود.

زيرا کيفر و پاداش خداوند بر اساس علم او نيست ، بلکه بر اساس عملکرد انسان است يعنى اگر خدا علم دارد که فلان شخص در آينده خلاف خواهد کرد، او را کيفر نمى دهد، بلکه بايد از او خلافى سر زند تا کيفر ببيند.

جالب آن که انسان نيز بر اساس دانسته ها به کسى مُزد نمى دهد، يعنى اگر علم داريم که اين خيّاط لباس ما را مى دوزد، به او مزد نمى دهيم ، بلکه بايد براى ما لباس بدوزد تا مزدى به او بدهيم .

بنابراين مراد از آزمايش وامتحان الهى در آيات و روايات ، انجام وسر زدن عملى از انسان است تا پس از آن به کيفر يا پاداشى برسد. البتّه امتحان در اينجا مربوط به قلب است ، زيرا چه بسيار افرادى رياکارانه اظهار ادب و تواضع مى کنند، ولى در درون متکبّرند.

پاداش هاى الهى هميشه با صفات «کَريم»، «عَظيم»، «کَبير»، «غَير مَمنُون» (پيوسته)، «نِعمَ اَجر» (خوب)، مطرح شده است و اين به خاطر آن است که پاداش هاى خداوند، از سرچشمه رحمت و لطف بى نهايت اوست .

پيام ها:

1 هم خلافکار را توبيخ کنيم و هم درستکار را تشويق در آيه قبل خلافکارانى که در محضر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله بلند صحبت مى کردند توبيخ شدند، اين آيه و آيات بعد، افراد مؤ دّب را تشويق مى کند. (انّ الّذين يَغضّون لهم مغفرة ...) آرى ، سرزنش وتشويق بايد در کنار هم باشد.

2 ادب ظاهرى ، نشانه تقواى درونى است (الذين يغضّون امتحن اللّه قلوبهم للتّقوى) (يعنى کسانى که صداى خود را پايين مى آورند، دلهاى باتقوايى دارند)

3 اکنون که در محضر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله نيستيم ، باز مسئله ادب در زيارت مرقد حضرت و نسبت به جانشينان حضرت همچنان در جاى خود باقى است .

4 ادب هاى مقطعى و لحظه اى نشان دهنده عمق تقوى نيست(يَغضّون اصواتهم ) (فعل مضارع و نشانه استمرار و عميق بودن است)

5 در قرآن هرجا کلمه «مغفرت» و«اجر» آمده ، اوّل سخن از مغفرت است زيرا تا از گناه پاک نشويم ، نمى توانيم الطاف الهى را دريافت کنيم (لهم مغفرة و اجرعظيم )

ادب در گفتگو

اکنون که اين آيه از آداب گفت و گو با رسول اللّه سخن مى گويد، ما نيز کمى درباره دستوراتى که اسلام براى سخن گفتن دارد، اشاره کنيم :

1 گفتار بايد همراه با کردار باشد وگرنه قابل سرزنش است (لِمَ تَقولون مالا تَفعلون) (65)

2 گفتار بايد همراه باتحقيق باشد. (هدهد به سليمانعليه‌السلام گفت : خبرى قطعى و تحقيق شده آورده ام) (بِنَباءٍ يَقين ) (66)

3 گفتار بايستى دل پسند باشد. (الطّيّب مِن القَول ) (67)

4 گفتار بايد رسا و شفّاف باشد. (قَولاً بَليغاً ) (68)

5 گفتار بايد نرم باشد. (قولاً لَينّاً ) (69)

6 گفتار بايد بزرگوارانه باشد. (قَولاً کريماً ) (70)

7 گفتار بايد قابل عمل باشد. (قَولاً مَيسوراً ) (71)

8با همه اقشار خوب سخن بگوييم ، نه تنها با افراد و گروه هاى خاص (قولوا للنّاس حُسناً) (72)

9 در گفتار بهترين مطلب و شيوه را انتخاب کنيم (يقولوا الّتى هىَ اَحسن ) (73)

10 در گفتار هيچ گونه لغو و باطلى در کار نباشد. (اِجتَنِبوا قَول الزّور ) (74) و (عن اللَّغو مُعرضون ) (75)

نمونه ها

چون اين آيه از افراد با ادبى که نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله صداى خود را پايين آورده اند ستايش کرده و براى آنان مغفرت و اجر بزرگ مقرّر کرده است ، به دو نمونه از ادب و بى ادبى که در قرآن آمده است اشاره مى کنيم:

1 همين که حضرت آدم و همسرش بر خلاف نهى الهى از درخت ممنوعه خوردند و مورد توبيخ قرار گرفتند، شرمنده شده و توبه و عذر خواهى کردند، خداوند نيز توبه آنان را پذيرفت اين عذر خواهى يک ادب بود که آدم و همسرش را نجات داد.

در کربلا حُر نيز نسبت به امام حسينعليه‌السلام ادب کرد و با اينکه ابتدا از طرفداران يزيد بود، ولى در نماز جماعت به امام حسينعليه‌السلام اقتدا کرد و گفت : چون مادر تو زهرا عليها السلام مى باشد، من به تو احترام مى گذارم ! شايد همين ادب ، سبب خوش عاقبتى او شده باشد.

2 ابليس به آدم سجده نکرد و مورد سرزنش قرار گرفت ، او به جاى عذرخواهى و توبه ، بى ادبى کرد و گفت : من نبايد به او سجده کنم ، نژاد من از آتش و بر نژاد خاکى برترى دارد. او در حقيقت فرمان خدا را نابجا پنداشت و به خاطر همين بى ادبى ، براى هميشه مورد لعنت همه قرار گرفت .

امتياز پاداش هاى الهى

پاداش هاى مردم ، کوتاه مدّت ، کوچک ، سطحى ، همراه با منّت و ساير آفات است بگذريم که غير خداوند (همسر، فرزند، شريک ، دوست ، حکومت و ديگران) بسيارى از کارهاى ما را نمى دانند تا اجرى دهند. گاهى به خاطر حسادت مى دانند، ولى ناديده مى گيرند، گاهى به خاطر بخل پاداش ‍ نمى دهند و گاهى نيز به خاطر ناتوانى ، چيزى ندارند تا پاداش دهند.

غير خدا هر کس که باشد، کارهاى کم و معيوب را از انسان نمى پذيرد، بگذريم که پاداش هاى مردمى در يک کف زدن ، سوت کشيدن ، صلوات فرستادن و... خلاصه مى شود.

امّا خداوند هم کار کم را مى پذيرد؛ (فَمَن يَعمَل مِثقالَ ذَرّةٍ خَيرا يَرَه) هم کار معيوب را؛ چنانکه در دعاى تعقيبات نماز مى خوانيم : پروردگارا! اگر در رکوع و سجود نماز من نقصى بود، نمازم را با همان نقص ها پذيرا باش !

خداوند عيب ها را مى پوشاند و خوبى ها را نشان مى دهد. «يا مَن اَظهر الجَميل و سَتر القبيح »

خداوند به بهشت جاودان مى خرد و ديگران کار ما رابه احساسات زود گذر.

آيه (4 و 5)

إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَکَ مِن وَرَآءِ الْحُجُرَتِ اءَکْثَرُهُمْلاَ يَعْقِلُونَ

همانا کسانى که از پشت حجره ها تو را مى خوانند، اکثرشان تعقّل نمى کنند.

وَلَوْ اءَنَّهُمْ صَبَرُواْ حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَکَانَ خَيْراً لَّهُمْ وَاللّهُغَفُورٌ رَّحِيمٌللّه

و اگر آنان صبر کنند تا تو به سوى آنان خارج شوى ، قطعاًبرايشان بهتر است و خداوند بخشنده مهربان است .

نکته ها:

گرچه مسئله صدا زدن پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله از پشت حجرات امروز ديگر مطرح نيست ، ولى درس و قانونى که از اين ماجرا به دست مى آيد، براى ما کارساز است چنانکه در تفسير روح المعانى مى خوانيم که ابن عباس به خانه استادش مى رفت ، ولى درِ خانه را نمى زد تا خود استاد بيرون بيايد. از او پرسيدند: چرا در نمى زنى ؟ گفت : (و لو انّهم صَبَروا حتّى تَخرُجَ اليهم لَکان خَيراً لَهم) يعنى اگر مردم صبر کنند تا تو از خانه خارج شوى براى آنان بهتر است .

مشاهده مى کنيم که چگونه ابن عباس از آيه اى که در شاءن پيامبر است ، براى همه تاريخ درس مى گيرد!

آرى ، کسى نگويد امروز که ابولهب نيست ، جمله (تَبّت يَدا اَبى لهب ...) چه معنايى دارد؟ زيرا آيه نام فردى را مى برد، ولى هدف تفکّرات و اعمال آن فرد است ابولهب فردى کافر و کارشکن بود و اگر امروز مى گوييم : (تَبّت يَدا ابى لهب) يعنى بريده باد دست کسانى که نسبت به مسلمين سوء قصد دارند و نسبت به رهبران الهى کارشکنى مى کنند!

تعداد حجره هاى خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله نه عدد که از شاخه هاى خرما و بر درب هر يک پرده اى از موى بز بود و طول هر اتاق ، ده ذراع (تقريباً پنج متر) و ارتفاع آن هفت تا هشت ذراع (تقربياً چهار متر) بود. اين اتاق ها در زمان وليدبن عبدالملک خراب و جزو مسجد قرار داده شد. روز خراب کردن ، صداى گريه ها بلند شد و سعيدبن مسيب مى گفت : دوست داشتم اين حجره ها به حال خود باقى مى بود تا مردم جهان اين سادگى را ببينند و عبرت بگيرند! (76)

پيام ها:

1 به شاءن افراد توجّه کنيم (فرياد در کوچه ، ايجاد فشار روانى ، پيامبر را در رو درواسى قرار دادن و تحميل خواسته هاى خود بر آن حضرت ، در شاءن آن بزرگوار نيست ) (يُنادونک من وراءِ الحجرات )

2 با يک حرکت بى ادبانه نبايد مردم را بى عقل دانست .

گروهى که همواره پشت اتاق هاى پيامبر با فرياد خواهان خارج شدن حضرت بودند، بى عقلند. (ينادونک) (فعل مضارع نشانه استمرار است)

3 حساب فرياد افرادى که بر اساس عادت بلند سخن مى گويند، (نه بر اساس اهانت و تحقير)، از افراد بى ادب و مغرِض جداست (اکثرهم لايعقلون) (مثلا گاهى والدين نام فرزند خود را ساده مى برند، امّا قصد سوء ندارند، حساب آنان از کسانى که براساس بى ادبى نام را ساده مى برند جداست)

4 فرياد در کوچه و بى ادبى نسبت به رهبر آسمانى ، نشانه بى عقلى است (ينادونک لايعقلون)

5 هرکس عقلش بيشتر است ، ادبش بيشتر است (الّذين ينادونک اکثرهم لايعقلون ) حضرت علىعليه‌السلام مى فرمايد: «لا عَقلَ لِمَن لا اءدبَ له » کسى که ادب ندارد، در واقع عقل ندارد. (77)

6 يکى از راههاى اصلاح و تربيت ، انتقاد و توبيخ خلافکار است (الّذين ينادونک اکثرهم لايعقلون )

7 آنجا که عمل خلافى تکرار شد، توبيخ لازم است (ينادونک لايعقلون )

8 به برنامه ها و اوقات فراغت ديگران احترام بگذاريم پيامبر اسلام نيز به آرامش و استراحت و رسيدگى به خانواده نياز دارد و نبايد مردم هر لحظه مزاحم او شوند. (لو انّهم صبروا ...) (مزاحمت و توقّع بى جا و ايجاد فشار و هيجان ، ممنوع)

9 صبر نشانه ادب است (صبروا حتّى تخرج )

10 در ملاقات مردم با رهبرى ، اختيار و زمان نبدى به دست رهبر است (حتّى تخرج اليهم )

11 پيامبراکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله زمان هايى را براى ملاقات با مردم قرار داده بود و نيازى به فرياد از کوچه نبود. (حتّى تخرج اليهم)

12 در برابر افراد بى ادب و بى خرد، از باب رحمت ، گذشت و مهربانى وارد شويم و آنان را ماءيوس نکنيم خداوند ضمن سرزنش کسانى که با فرياد پيامبر را صدا مى زدند، صبر، مغفرت و رحمت خود را مطرح مى کند تا يکسره ماءيوس نشوند وفرصت تغيير رويّه داشته باشند. (لو انّهم صبروا... واللّه غفور رحيم)

آيه (6)

يََّاءَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوَّاْ إِن جَآءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبِإِ فَتَبَيَّنُوَّاْ اءَن تُصِيبُواْ قَوْماً بِجَهَ لَةٍ فَتُصْبِحُواْ عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَ دِمِينَ

اى کسانى که ايمان آورده ايد! اگر فاسقى براى شما خبرى آورد فورى تحقيق کنيد، مبادا (بخاطر زودباورى وشتابزدگى تصميم بگيريد و) ناآگاهانه به قومى آسيب رسانيد، سپس از کرده خودپشيمان شويد.

نکته ها:

سؤ ال : در اين آيه دستور تحقيق و بررسى آمده است ، ولى در آيه 12 همين سوره ، تجسّس در امور مردم حرام شده است ، آيا مى شود هم تجسّس حرام باشد و هم بررسى واجب ؟

پاسخ : آنجا که تجسّس حرام است ، درباره رفتار شخصىِ مردم است که ربطى به زندگى اجتماعى ندارد، ولى آنجا که بررسى واجب است ، موردى است که به جامعه مربوط است ومى خواهيم بر اساس آن ،

اقدام و عملى انجام دهيم که اگر به خاطر احترام فرد، تحقيق و بررسى نکنيم ممکن است امّتى در معرض ‍ فتنه و آشوب قرار گيرند.

پيام ها:

از اين آيه درس هاى مهمى مى توان گرفت که ما به بعضى از آنها اشاره مى کنيم :

1 به هر کس دستورى مى دهيد، نام او را با احترام ببريد. (يا ايّها الّذين آمنوا...)

2 همه اصحاب پيامبر عادل نبوده اند، بلکه در ميان آنان افراد فاسق و منافق نيز بوده اند.  (ان جاءکم فاسق)

3 افشاگرى و رسوا کردن افرادى که کارشان سبب فتنه است ، مانعى ندارد. (ان جاءکم فاسق ) (با توجّه به اينکه مراد از فاسق ، وليدبن عقبه است .)

4 اسلام ، اصل در زندگى را اعتماد به مردم مى داند، امّا حساب کسى که فسق او بر همه روشن شد، از افراد عادّى جداست (ان جاءکم فاسق)

5زمينه حوادث دو چيز است : تلاش فاسق ، زود باورى مؤ من (آمنوا ان جائکم فاسق ...)

6 گرچه ما بايد به سراغ خبر گرفتن از فاسق نرويم ، ولى آنان درصددند که به سراغ ما بيايند و اخبار نادرستى را بازگو کنند. (جائکم ...)

7 هر خبرى نياز به تحقيق ندارد. (زيرا «نباء» به خبر مهم و مفيد گفته مى شود که بايد بررسى شود)

8 ايمان با خوش باورى سازگار نيست (آمنوا...فتبيّنوا )

9 تحقيق و بررسى را به تاءخير نيندازيد. (فَتبيّنوا) (حرف (فاء) نشانه اقدام سريع است)

10 جامعه اسلامى در معرض هرگونه تهاجم خبرى است و مردم بايد هوشيار و اهل تحقيق باشند. (ان جائکم فتبيّنوا)

11 چون گاهى فاسق راست مى گويد، بنابراين نبايد همه جا سخن او را تکذيب کرد، بلکه بايد تحقيق شود. (فتبيّنوا)

12 درمان مفاسد و ناهنجارى هاى اجتماعى ، هوشيارى امّت اسلامى است (فتبيّنوا)

13 با تحقيق و بررسى ، فاسقان را متنبّه کنيم و نگذاريم ميدان دار جامعه اسلامى باشند و عرصه را بر آنان تنگ نماييم (فتبيّنوا ان تصيبوا قوماً )

14 در مديريّت ، بايد علاج واقعه را قبل از وقوع انجام داد. ابتدا تحقيق ، سپس اقدام کنيم (فتبيّنوا ان تصيبوا )

15 بيان فلسفه و رمز و راز احکام الهى ، انگيزه مردم را در انجام دستورات زياد مى کند. (فلسفه و راز تحقيق ، دورى از ايجاد فتنه در جامعه بيان شده است) (فتبيّنوا ان تصيبوا )

16 هدف خبرگزارى فاسق ، ايجاد فتنه و بهم زدن امنيّت نظام است (ان تصيبوا قوماً بجهالة )

17 اقدام به يک گزارش بررسى نشده ، مى تواند قومى را به نابودى بکشاند. (ان تصيبوا قوماً )

18 اقدام عجولانه و بدون بررسى و تحقيق ، نوعى جهالت است (تصيبوا قوماً بجهالة )

19 عمل به دستورات الهى ، مانع پشيمانى است تحقيق کنيم تا مبادا پشيمان شويم (فتبيّنوا... نادمين )

20 پايان کار نسنجيده ، پشيمانى است (نادمين)

فسق چيست و فاسق کيست ؟

در اين آيه (ششم سوره حجرات) سفارش مى کند که اگر فاسقى براى شما خبر مهمى آورد، تحقيق و بررسى کنيد. در اينجا بايد بدانيم فاسق کيست و راههاى تشخيص خبر دروغ از خبر راست کدام است ؟

«فِسق» در لغت به معناى جدا شدن است و در اصطلاح قرآنى ، به جدا شدن وخارج شدن از راه مستقيم گفته مى شود. اين کلمه در برابر عدالت بکار مى رود و فاسق به کسى مى گويند که مرتکب گناه کبيره شده و توبه نکند.

«فِسق» در قالب هاى گوناگون وموارد مختلف ، پنجاه و چهار بار در قرآن آمده است از جمله :

1 گاهى در مورد انحرافات فکرى وعقيدتى بکار مى رود، چنانکه به فرعون و قوم او گفته شده است (انّهم کانوا قَوماً فاسقين ) (78)

2 گاهى به افراد چند چهره و منافق فاسق گفته مى شود. (انّ المنافقين همُ الفاسقون ) (79)

3 گاهى در مورد آزار دهندگان به انبيا و سرکشان از دستورات آنان بکار مى رود.

(در قرآن به بنى اسرائيل که فرمان حضرت موسىعليه‌السلام را انجام نمى دادند و حضرت را زجر مى دادند گفته شده است) (قالوا يا موسى انّا لن ندخلها... القوم الفاسقين ) (80)

4 گاهى به کسانى که طبق قانون الهى داورى و قضاوت نمى کنند، فاسق گفته شده است (و مَن لم يحکم بما اَنزلَ اللّه فَاولئک هم الفاسقون ) (81)

5 گاهى به حيله گران فاسق گويند. (...بما کانوا يَفسقون ) (82)

6 گاهى به کسانى که وظيفه مهم امر به معروف و نهى از منکر را رها مى کنند گفته مى شود. (اَنجَينا الّذين يَنهَونَ عن السوء و اَخَذنَا الّذين ظلموا... بما کانوا يَفسقون ) (83)

7 گاهى به کسانى که خانه ، تجارت ، فاميل و مادّيات را بر جهاد در راه خدا ترجيح مى دهند، فاسق گفته مى شود. (ان کان آبائکم اَحبّ... واللّه لا يَهدِى القومَ الفاسقين ) (84)

8 گاهى به انحرافات جنسى و شهوت رانى هاى ناروا گفته مى شود. (قرآن به قوم لوط که گناه لواط را در مجالس علنى و بى پروا انجام مى دادند، لقب فاسق داده است) (رِجزا من السماء بما کانوا يَفسقون ) (85)

9 گاهى به بهره گيرى از غذاهاى حرام فسق گفته مى شود. (حُرّمت عليکم المَيتَةُ و الدّم ذلکم فِسق ) (86)

10 گاهى به تهمت زدن به زنان پاکدامن گفته شده است (يَرمُونَ المحصنات اولئک هم الفاسقون ) (87)

برخورد با فاسق

آيات و روايات ، مسلمانان را از دوست شدن با فاسق نهى کرده اند. امام صادق از امام باقر و او از امام سجاد عليهم السلام نقل مى فرمايد که از دوستى با افراد فاسق پرهيز نما که تو را به لقمه نانى يا کمتر مى فروشند (و هرگز وفا ندارند). (88)

2 حضرت علىعليه‌السلام فرمود: گواهى فاسق پذيرفته نمى شود.  (89)

3 رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمودند: فاسقى که گناه علنى انجام مى دهد، غيبت ندارد. (90)

4 پيامبر عزيز اسلام فرمودند: دعوت فاسق را براى مهمانى نپذيريد. (91)

تحقيق ، داروى دردهاى اجتماعى

در طول تاريخ ، انبيا با مردم و اجتماعاتى روبرو بوده اند که به انواع بيمارى هاى اجتماعى و اخلاقى مبتلا بوده اند و حتّى امروز با آن همه پيشرفت هاى مهمى که در زندگى علمى ، اقتصادى و اجتماعى بشر شده است ، هنوز آن بيمارى ها به قوّت خود باقى است آن بيمارى ها عبارتند از:

1 تقليد کورکورانه از نياکان ، عادات وآداب ورسوم خرافى .

2 پيروى از خيالات ، شايعات ، پيشگوئى ها، تحليل ها و رؤ ياها.

3 قضاوت بدون علم ، موضع گيرى بدون علم ، ستايش يا انتقاد بدون علم و نوشتن و گفتن بدون علم .

دستور تحقيق و بررسى که در اين آيه است ، داوريى شفابخش براى همه آن بيمارى ها است .

اگر جامعه ما اهل دقّت و تحقيق و بررسى باشند، همه اين آفات و بلاهاى اجتماعى يکسره درمان مى شود.

نمونه اى تلخ

پس از جنگ خيبر، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله شخصى به نام اُسامة بن زيد را همراه گروهى از مسلمانان به سوى يهوديانى که در يکى از روستاهاى فدک بودند فرستاد تا آنان را به اسلام يا قبول شرائط ذِمّه دعوت نمايد، يکى از يهوديان (به نام مِرداس) با شنيدن خبر، اموال و خانواده خود را در پناه کوهى قرار داد و با گفتن «لااله الاّاللّه محمّدٌ رَسولُ اللّه» به استقبال مسلمانان آمد. اُسامه به گمان اينکه او از ترس اسلام آورده و اسلام او واقعى نيست او را کشت رسول خدا پس از اطلاع از آن ، به شدّت ناراحت شدند، آيه نازل شد: اى مؤ منين ! هرگاه در راه خدا گام بر مى داريد و سفر مى کنيد، تحقيق و بررسى کنيد و به کسى که اظهار ايمان مى کند نگوئيد تو مؤ من نيستى و بخاطر به دست آوردن غنائم بى گناهى را نکشيد. زيرا نزد خداوند غنائم فراوانى است (که مى تواند بدون کشتن نارواى مردم به شما عطا کند). (92)

محکم کارى

اسلام اصل دقّت و محکم کارى را در همه امور به شدّت مورد توجّه قرار داده است از جمله :

1 در اصول عقائد، تقليد را ممنوع کرده و مى فرمايد: هر کس بايد با عقل خود راه فکرى خود را انتخاب کند.

2 در رهبرى ، اصل عصمت يا عدالت را در کنار شرائط ديگر شرط لازم شمرده است .

3 در تقليد نيز يکى از شرائط مرجع تقليد را در کنار علم و عدالت ، دورى از هوا و هوس ، و بصيرت داشتن به مسائل زمان مطرح کرده است .

4 در قضاوت ، علاوه بر علم و عدالت ، تاءمين زندگى قاضى را شرط دانسته تا فقر و نياز قلب قاضى را به سوى گرفتن رشوه سوق ندهد.

5 در تنظيم اسناد تجارى بزرگ ترين آيات قرآن که در سوره بقره است ، مربوط به تنظيم اسناد داد و ستد و معاملات است اسلام محکم کارى را حتّى در دفن مرده به ما سفارش کرده است ، زيرا مسلمانان ديدند پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله قبر يکى از مسلمانان را بسيار محکم مى سازد، پرسيدند: او که مرده است اين همه دقّت در چيدن خشت هاى قبر براى چيست ؟ فرمود: خداوند دوست دارد مسلمان دست به هر کارى مى زند، محکم کارى کند.

قرآن درباره سخن گفتن نيز مى فرمايد: حرف محکم و منطقى بزنيد، (قولوا قَولاً سَديداً) (93) بعد از اين نگاه اجمالى ، به سراغ مسئله خبر در اسلام برويم ؛

خبر در اسلام

اسلام درباره خبر تاءکيدهاى فروانى کرده است از جمله :

الف : در قرآن به ما فرمان داده شده که هر چه را به آن علم ندارى ، دنبال نکن زيرا در قيامت از چشم و گوش و دل شما بازخواست مى شود. (94)

ب : قرآن از کسانى که هر خبرى را مى شنوند نسنجيده آن را نشر مى دهند، به شدّت انتقاد کرده و فرموده است : خبر را به اهل استنباط عرضه کنيد و اگر کارشناسى و حقّانيّت آن ثابت شد پخش کنيد. (95)

ج : قرآن براى کسانى که با پخش اخبار دروغ ، در جامعه دغدغه ايجاد مى کنند، کيفرى سخت معيّن فرموده است (96)

د: پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله در سال آخر عمر شريف خود در سفر حج فرمودند: کسانى که خبرهاى دروغى از من نقل مى کنند زيادند و در آينده زيادتر خواهند شد، هر کس آگاهانه به من نسبت دروغ بدهد، جايگاهش دوزخ است و هر چه از من شنيديد به قرآن و سنّت من عرضه کنيد، پس اگر موافق آن دو بود بپذيريد وگرنه ردّ کنيد. (97)

ه‍ : امام صادقعليه‌السلام بر کسى که خبرهاى دروغى را به پدرش امام باقرعليه‌السلام نسبت مى داد لعنت کردند و فرمودند: هر چه از ما شنيديد، اگر شاهد و گواهى از قرآن يا ساير سخنان ما بر آن پيدا کرديد بپذيريد وگرنه نپذيريد. (98)

و: امام رضاعليه‌السلام فرمودند: سند سخنان ما قرآن و سنّت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله است (99)

ز: يکى از مهم ترين علوم اسلامى ، علم رجال است که براى شناخت خبر صحيح از غير صحيح ، افرادى را که حديث نقل مى کنند مورد ارزيابى و بررسى قرار مى دهد.

شيوه تحقيق

آنچه مهم است تحقيق و بررسى و کسب علم است تا اقدامى جاهلانه صورت نگيرد، امّا اسلام که دين جامعى است براى شناخت صحيح از ناصحيح ، راههايى را نيز نشان داده است از جمله :

1 مراجعه به کتب و اسناد محکم و قابل قبول تا آنجا که پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله نيز تورات و انجيل را شاهد براى خود آورد و فرمود: نام و نشان مرا در تورات و انجيل مى يابيد. (مَکتُوباً عندهم فى التوراة و الانجيل ) (100)

2 پرسش از دانشمندان با تقوى (فَسئلوا اهل الذّکر ) (101)

3 گواهى دادن دو شاهد عادل (ذَوا عَدلٍ منکم ) (102)

4 بررسى شخصى ، که انسان خود به بررسى صحّت و سقم آن مى پردازد. نظير تحقيق و بررسى شخص نجاشى درباره مسلمانانى که به حبشه هجرت کرده بودند.

5 جمع آورى قرائن گاهى انسان از مجموع آثار و قرائن و نوع سخن ، همکار، زمان ، مکان و شيوه کار، حقّانيّت آن را مى فهمد. مثلاً براى شناخت پيامبر اسلام از اينکه او فردى درس ناخوانده در مرکز بت پرستى بر ضد بت پرستى قيام کرده و سخن او قرآن است و در ميان دوست و دشمن به امين شناخته شده ، خلق او کريم ، يارانش باوفا، رفتارش حتّى روز فتح مکه عفو و گذشت ، دستوراتش جهان شمول و شيوه کارش بر اساس حقّ و... که اين قرائن نشان دهنده حقّانيّت پيامبر اسلام مى شود.

6 هماهنگى گفتار اوبا سخنان قبلى وتضاد نداشتن سخنان .

7 هماهنگى گفتار او با گفتار ديگران مثلا شخصى مطلبى را از حديث پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله برداشت مى کند، همين که ديد مطلبى که فهميده بزرگان ديگرى نيز آن را براداشت کرده اند، به فهم خود مطمئن مى شود.

8 شناسايى از طريق فرستادن بازرسى مخصوص چنانکه حضرت علىعليه‌السلام مى فرمايد: «عَينى بِالمغرب» يعنى کسى که در منطقه مغرب چشم و ناظر مخصوص من است ، چنين گزارش داده است .

9 اطلاعات مردمى نيز مى تواند سند اعتماد و تحقيق باشد. حضرت علىعليه‌السلام مى فرمايد: «بَلَغَنى انّک» مردم به من اين گونه گزارش داده اند.

10 اعتماد ديگران مثلاً اگر علما و مراجع تقليد به حديثى اعتماد کردند و طبق آن فتوى دادند و يا اگر مردم متديّن در نماز به شخصى اقتدا کردند، اين نوع اعتمادها را مى توانيم تکيه گاه تحقيق خود قرار دهيم .

11 سابقه کار نيز مى تواند راهى براى تحقيق باشد. پيامبراسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله به مردم مى فرمود: چرا در من شک داريد؟ من که عمرى را در ميان شما زندگى کرده ام و شما همه حالات مرا ديده ايد. (فقد لَبِثتُ فيکم عُمراً) (103)

دروغ

از آنجا که در آيه مورد بحث (آيه 6) فرمان تحقيق و بررسى اخبار صادر شده ، لازم است نگاهى به مسئله دروغ داشته باشيم ؛

 دروغ يک نوع نفاق است ، زيرا انسان چيزى را به زبان مى گويد که خود نيز در دل آن را باور ندارد. (يَقولون بِاَلسِنَتهم ما ليسَ فى قُلوبِهم ) (104)

 دروغ گاهى در سيماى يک تهمت در مى آيد و نسبت ناحقّى به شخصى پاک داده مى شود. (اَرادَ بِاَهلِک سُوء ) (105)

 دروغ گاهى در قالب سوگند در مى آيد، يعنى سوگند دروغ ياد مى کنند. (يَحلِفونَ بِاللّه ...) (106)

 دروغ گاهى در قالب گريه ظاهر مى شود. چنانکه برادران يوسف شبانه و اشک ريزان نزد پدر آمدند که يوسف را گرگ پاره کرد. (و جاؤ ا اءباهُم عِشاءً يَبکون ) (107)

 دروغ تنها با زبان نيست ، بلکه گاهى با عمل است برادران يوسف پيراهن يوسف را با خون آميختند و با دروغِ عملى مطلب خود را اظهار داشتند. (بِدَمٍ کَذِب ) (108)

 اسلام مردم را حتّى از دروغ شوخى نهى فرموده است (109)

 دروغ ، کليد بسيارى از گناهان است (110)

 دروغ ، انسان را از چشيدن مزه ايمان محروم کرده (111) وسبب خرابى ايمان مى شود. (112)

 امام باقرعليه‌السلام فرمود: چيزى بدتر از دروغ نيست .

 حضرت علىعليه‌السلام فرمود: از دوستى با دروغگو بپرهيز که او همچون سراب است .

آيه (7 و 8)

وَاعْلَمُوَّاْ اءَنَّ فِيکُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ يُطِيعُکُمْ فِى کَثِيرٍ مِّنَ الاَْمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلَکِنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَيْکُمُ الاِْيمَنَ وَزَيَّنَهُ فِى قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَيْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَاءُوْلََّئِکَ هُمُ الرَّ شِدُونَ

و بدانيد که تنها در ميان شما رسول خداست که اگر در بسيارى از امور پيرو شما باشد، قطعاً به سختى و مشقّت خواهيد افتاد، ولى خداوند ايمان را محبوب شما قرار داده و در دلهايتان آن را زينت بخشيده است و کفر، فسق و گناه را مورد تنفّر شما قرار داده است آنها همان رشد يافتگان هستند.

فَضْلاً مِّنَ اللّهِ وَنِعْمَةً وَاللّهُ عَلِيمٌ حَکِيمٌ

 (اين علاقه به ايمان و تنفّر از کفر،) از طرف خداوند فضل ونعمتى بزرگ است و خداوند آگاه و حکيم است .

نکته ها:

در آيات قبل خوانديم که شخصى (وليدبن عَقبه) به دروغ خبر مخالفت مردم قبيله اى را به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله و مردم داد. مردم عصبانى و آماده هجوم شدند و توقّع داشتند که پيامبر اسلام نيز آنان را حمايت کند. آيه نازل شد که اوّلاً هرگاه فاسقى خبرى آورد تحقيق کنيد و ثانياً مردم بايد تابع پيغمبر باشند، نه آنکه رهبر الهى تابع هيجان هاى ناپخته اى که برخاسته از گزارشات افراد فاسق است قرار گيرد.

در روايات مى خوانيم : کليد شناخت خود را علاقه به مؤ منين بدانيد؛ اگر اهل ايمان نزد شما محبوب بودند، در راه خير هستيد، امّا اگر به گنهکاران علاقمند باشيد، در شما خيرى نيست (113)

در روايات مى خوانيم : مراد از ايمان در جمله (حَبّبَ اليکم الايمان ) محبّت على ابن ابى طالب عليهما السلام است و مراد از کفر و فسوق و عصيان ، افرادى هستند که در برابر اهل بيت عليهم السلام قيام کرده اند. (114)

امام صادقعليه‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله نقل مى کند که هر کس نعمت هاى الهى را تنها در خوراک و پوشاک و... بداند عملش کوتاه و عذابش نزديک است .

در حديث ديگرى مى خوانيم : کسانى که علاقه به معنويات و تنفّر از گناه را نعمت نمى دانند، نعمت هاى الهى را کفران کرده ، عملشان کم بوده و تلاشهاى آنان نابود است (115)

رشد، هديه الهى است که به انبيا داده شده ؛ (آتَينا ابراهِيم رُشدَه ) (116) ووظيفه

آنها رشد دادن انسان مى باشد؛ (يا قوم اتّبِعون اَهدِکم سَبيلَ الرّشاد ) (117) و خود آنان نيز بدنبال رشد بوده اند، چنانکه حضرت موسى در بيابان ها بدنبال حضرت خضر مى رود تا به رشد برسد؛ (هل اتّبعک على اءن تُعلّمَن ممّا عُلّمتَ رُشدا ) (118) و ايمان زمينه رشد، (وليؤ منوا بى لعلّهم يَرشُدون ) (119) و کتب آسمانى وسيله رشد انسان مى باشند، (يَهدى اِلىَ الرُّشد) (120) . به هر حال مراد از رشد در قرآن ، رشد معنوى است ، و اين کوته فکرى انسان است که رشد را تنها در کاميابى هاى دنيوى مى داند.

در مديريّت و سياست گذارى جامعه ، اگر تصميم گيرنده معصوم يا عادل نباشد، از استبداد سر در مى آورد که در آن رشدى نيست ، (و ما اَمرُ فِرعونَ بِرَشيد ) (121) ولى اگر تصميم گيرنده معصوم يا عادل باشد، زمينه رشد فراهم است. (اولئک هم الرّاشِدون )

پيام ها:

1 اگر مى خواهيم پشيمان نشويم بايد به انبيا مراجعه کنيم (در آخر آيه قبل ، سخن از ندامت و پشيمانى بود و در اين آيه مى فرمايد: شما که پيامبر داريد به او مراجعه کنيد تا از کارهاى شتاب زده ندامت آور بيمه شويد) (نادِمين و اعلموا انّ فيکم رسول الله )

2 حضور پيامبر ورهبران الهى ، امتياز خاصّى براى جامعه ها است «  (فيکم رسول اللّه»، نه «رسول اللّه فيکم »)

3 رهبر بايد در دسترس مردم باشد و مردم نيز حضور آن حضرت را جدّى بگيرند. (انّ فيکم رسول اللّه )

4 توقّع مشورت کردن پيغمبر با مردم مانعى ندارد، امّا اطاعت پيامبر از مردم انتظارى نابجاست (لو يطيعکم لَعَنتّم ...)

5 مشکلات مردم به خاطر دورى از مکتب انبيا وعمل به سليقه ها وهوسهاى مختلف و شخصى است(لو يطيعکم لَعَنتّم ...)

6 رهبر بايد استقلال راءى داشته باشد. (اگر امواج فتنه ها، سليقه ها وخواسته ها، راءى او را سست کند، جامعه گرفتار مشکلات مى شود) (لو يطيعکم لَعَنتّم ...) دشمن نيز براى ما همين نوع مشکلات را که برخاسته از سستى راءى رهبر است مى خواهد، چنانکه در جاى ديگر مى خوانيم : (ودّوا ما عَنِتّم ...) (122)

7 انعطاف دربرخى موارد لازم است (فى کثيرمن الامر )

8 در مواردى که حکمى از طرف خدا و رسول نيست و جاى مشورت است، پيروى از مردم و هم سليقه شدن با آنها مانعى ندارد. (فى کثيرٍ من الامر ) (بنابراين مواردى يافت مى شود که پيروى مشکل زا نيست)

9 گرايش به مذهب ، امرى فطرى است که خداوند در انسان به وديعه گذاشته است (حَبّبَ اليکم الايمان ...) (در روايات مى خوانيم : دوست داشتن حقّ و علاقه به اولياى خدا و مؤ منين ، از الطاف ويژه خداوند است)

10 محبّت به ايمان هست ، ولى جبر و تحميل ايمان نيست (حَبّبَ اليکم الايمان . ..)

11 ايمان ، زينت دلهاست ، (و زَيّنَه فى قلوبکم) همان گونه که کوه ها، درياها، معادن ، گل ها وآبشارها وهمه آنچه روى زمين است ،

زينت زمين است. (انّا جَعلنا ما على الارض زينةً لها ) (آرى ، زينت انسان ، کمالات معنوى اوست و جلوه هاى مادّى ، زينت زمين هستند)

12 تولّى و تبرّى بايد در کنار هم باشد، اگر ايمان را دوست داريم بايد از کفر، فسق و عصيان نيز بيزار باشيم (حَبّبَ اليکم الايمان کَرّهَ اليکم الکفر ...)

13 انکار قلبى و انگيزه فاسد، مقدّمه طغيان انسان است ابتدا فرمود: «الکفر» وسپس «الفسوق والعصيان »

14 کفر، تغيير فطرت انسانى است (حَبّبَ اليکم الايمان کَرّهَ اليکم الکفر... )

15 آفات ايمان ، کفر، فسوق و عصيان است (حَبّب اليکم الايمان کرّه اليکم الکفر... )

16 تنفّر از بدى ها، فطرى است (کَرّهَ اليکم الکفر و الفسوق و العصيان ...) و اين تنفّر، مايه رشد انسان است (اولئک هم الرّاشدون )

17 کسانى که از کفر، فسق و عصيان تنفّرى ندارند، رشد معنوى ندارند. (کَرّهَ... اولئک هم الرّاشدون )

18 نعمت تنها نعمت هاى مادّى نيست ، از نعمت هاى بزرگ الهى ، دوست داشتن ايمان و بيزارى از کفر، فسق و عصيان است (حَبّبَ... کَرّهَ... فَضلاً من اللّه و نِعمة )

19 گرايش قلبى به ايمان ، لطف الهى است (حَبّبَ اليکم الايمان فَضلا من اللّه و نعمة )

رابطه ايمان و علم

حساب ايمان از علم جداست ، ايمان برتر و فراتر از علم است ، زيرا ايمان از مقوله محبّت است ، چنانکه حساب ولايت از حساب رئيس ، حاکم ، شاه و سلطان جداست و همان گونه که حساب خمس و زکات از ماليات جداست .

توضيح آنکه انسان مؤ من به بسيارى از چيزها علم دارد، ولى به آنها عشق نمى ورزد. مثلاً به ارتفاع کوهها و عمق اقيانوس ها و تاريخ حکومت پادشاهان و هزاران مسئله ديگر علم دارد و يا به بسيارى از آمار و ارقام آگاه است ، ولى به آنها عشق نمى ورزد، لکن آنجا که پاى خدا، اعتقاد وايمان در کار است ، به آن عشق مى ورزد و اين عشق و ايمان هديه الهى است که در درون انسان قرار داده شده است بنابراين کفّار در حقيقت با کفر و لجاجت ، فطرت خود را تغيير داده اند. (حَبّبَ اليکم الايمان...)

چنانکه در خمس و زکات ، قداست ، اعتماد، انتخاب و قرب به خداوند مطرح است که در ماليات نيست لذا مردم تمام دنيا ماليات مى دهند، امّا به گيرنده ماليات عشق نمى ورزند، امّا مردم با ايمان به هنگام پرداخت خمس ‍ و زکات ، به مرجع تقليد عشق مى ورزند.

آيه (9)

وَإِن طَآئِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُواْ فَاءَصْلِحُواْ بَيْنَهُمَا فَإِن بَغَتْ إِحْدَيهُمَا عَلَى الاُْخْرَى فَقَتِلُواْالَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِى ءَّ إِلَىَّ اءَمْرِ اللّهِ فَإِن فَآءَتْ فَاءَصْلِحُواْ بَيْنَهُمَابِالْعَدْلِ وَاءَقْسِطُوَّاْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ

و اگر دو طائفه از مؤ منين به نزاع و جنگ پرداختند، پس فورى ميان آنان صلح و آشتى بر قرار کنيد.

سپس اگر يکى از دو گروه بر ديگرى تجاوز کرد، پس با آن متجاوز بجنگيد تا به فرمان خداوند روى کند. پس اگر طائفه متجاوز بازگشت (و دست از تجاوز خود برداشت)، ميان آن دو گروه با عدالت صلح برقرار کنيد و عدالت به خرج دهيد. همانا خداوند عدالت پيشه گان را دوست دارد.

نکته ها:

از آغاز اين سوره انواع برخوردها مطرح شده است :

الف : برخورد با خدا و رسول ، (پيشى نگرفتن(لاتقدّموا »

ب : برخورد با پيامبر اکرم ، (ادب داشتن و صدا را بلند نکردن)

ج : برخورد با فاسق ، تحقيق و بررسى گزارشات او.

د: برخورد و سرکوب ياغى .

ه‍ : برخورد با محبّت ، برادرى و... با مؤ من (آيات بعدى)

در حديث مى خوانيم : برادر دينى خود را خواه ظالم باشد يا مظلوم يارى کن ، اگر مظلوم است ، درگرفتن حقّ و اگر ظالم است ، در جلوگيرى از ظلمش او را يارى کن (123)

مسلمانان بايد داراى تشکيلات ، حکومت ، قدرت ، نظام ، آموزش ، بسيج ، تبليغات و تدارکات قوى باشند وگرنه امروز عمل کردن به اين آيه يعنى سرکوب ياغيان بين المللى با آن همه پيشرفت علم و تکنولوژى و ارتباطات امکان ندارد. (آرى ، اگر سرکوب ياغى واجب است ، مقدّمه واجب که همان تشکيل حکومت اسلامى است نيز واجب است)

پيام ها:

از اين آيه نيز ده ها درس مى توان گرفت که ما به بعضى از آنها اشاره مى کنيم :

1 گرچه ايمان مانع درگير شدن نيست ، ولى نزاع ميان مؤ منين يک جرقه است نه يک جريان ، موقّت است نه دائمى زيرا کلمه «اِقتَتلوا» نشان از پديد آمدن نزاع است ، نه دوام آن واگر دائمى بود مى فرمود: «يَقتَتلون»

2 ادب به ما مى گويد که مسائل منفى و زشت را مستقيما به مخاطب خود نسبت ندهيم (در اين آيه نفرمود: و اگر دو طائفه از شما، بلکه فرمود: از مؤ منان ، يعنى شما اينکاره نيستيد) (اِقتتلوا)

3 طبيعت جنگ پاى همه را به ميان مى کشد و تنها به دو گروه درگير قانع نيست (کلمه «اقتتلوا» جمع آمده وگرنه مى فرمود: «اقتتلا»)

4 مسلمانان در برابر مشاهده و اطلاع از درگيرى ميان خود، متعهّد ومسئولند وبى تفاوتى را ممنوع مى دانند. (فَاصلِحوا)

5 براى آشتى دادن و برقرارى صلح ميان مسلمانان با سرعت و بدون تاءخير قيام کنيم (حرف (فاء) در «فَاصلِحوا» نشانه سرعت است)

6 اگر يکى از دو گروه درگير ياغى گرى کرد، همه اُمّت اسلامى بايد بر ضدّ او سريعاً بسيج شوند. (فَاِن بَغَتْ... فقاتلوا الّتى تَبغى)

7 براى برقرارى يا حفظ امنيّت و عدالت ، حتّى اگر لازم شد بايد مسلمانان ياغى کشته و فدا شوند. آرى ، خون ياغى ارزش ندارد. (فَاِن بَغتْ... فقاتلوا...)

8 در برابر خشونت بايد خشونت به خرج داد. (فَاِن بَغتْ... فقاتلوا) (در نظام اسلامى نبايد به ياغى مهلت و فرصت داده شود)

9 در سرکوب ياغى ، طفره نرويم و مسامحه نکنيم (فقاتلوا) (حرف (فاء) علامت تسريع است)

10 در سرکوب ياغى ، کارى به خانواده ، زن و فرزند او نداشته باشيم و فقط به سراغ خودش برويم (فقاتلوا الّتى تَبغى )

11 در سرکوب ياغى هيچ شرط و ملاحظه اى نداشته باشيم ؛ خودى باشد يا غريبه (فقاتلوا الّتى تَبغى )

12 قيام مسلمين ، هدف مقدّس دارد.  (حتّى تَفى ء الى ...)

13 مدّت مبازره تا رسيدن به هدف است ، (حتّى تَفى ء الى امر اللّه ) و ساعت ، ماه و تاريخ خاصّى ندارد. مثل مدّت مراجعه بيمار به پزشک و مصرف دارو است که تا زمان سلامتى بايد ادامه يابد.

14 در سرکوب ياغى ، هدفهاى شخصى ، قومى ، حزبى ، يا انتقام ، خودنمائى و گرفتن زهره چشم از ديگران مطرح نيست ، بلکه يک هدف مطرح است و آن برگشتن ياغى به راه خداست (حتّى تَفى ء الى امر اللّه )

15 براى آتش بس ، آغاز و شروع بازگشت ياغى به راه حق کافى است همين که او شروع به برگشت کرد دست از او برداريد، زيرا شرط دست برداشتن از او، بازگشت صد در صد او نيست (حتّى تَفى ء )

16 در مرحله درگيرى که متجاوز معلوم نيست ، بايد تلاش براى خاموش کردن اصل فتنه و ايجاد صلح باشد، (فَاصلحوا) ولى در مرحله بعد که متجاوز و ياغى شناخته شد، خاموش کردن فتنه و ايجاد صلح بايد در سمت و سوى دفاع از مظلوم و گرفتن حقّ او از ظالم باشد. (فَاصلحوا بينهما بالعَدل )

17 وظيفه مسلمانان در شرائط مختلف تفاوت دارد؛ گاهى اصلاح است و گاهى جنگ (در اين آيه ، هم کلمه «اصلحوا» دو بار آمده است و هم کلمه «قاتلوا»)

18 در اصلاح ميان دو گروه بايد خسارت و غرامت جنگ را از متجاوز گرفت (بالعَدل)

حضرت علىعليه‌السلام فرمود: اُمّتى که حقّ ضعيفش از قوى بدون ترديد گرفته نشود، قداست و ارزشى ندارد. (124)

19 هر کجا طوفان غرائز و غضب و لغزشگاهى بود، سفارشات پى درپى لازم است (بالعَدل ، اقسطوا... يحبّ المقسِطين )

20 اصلاحى ارزش دارد که حقّ به صاحبش برسد، وگرنه سکوت ذلّت بار، مرگ آفرين و تحميلى است (اصلحوا... اقسطوا )

21 هر کجا مسئله تحمّل مشکلات در کار است ، از اهرم محبّت استفاده کنيد. (انّ اللّه يُحبّ المقسطين )

22 کسانى محبّت خداوند را دريافت مى کنند که بر اساس عدل و قسط حرکتى کنند وگرنه ساکت کردن دو طرف جنگ بدون برقرارى عدالت ، محبوب خداوند نيست (يحبّ المقسِطين)

نمونه ها

آيه اى که براى تلاوتش دو دست قطع شد.

در ماجراى جنگ جمل همين که کار رو به سختى مى رفت و حضرت علىعليه‌السلام آنان را از شروع به جنگ نهى فرمود،

طرفداران عايشه گوش ‍ ندادند، حضرت به خداوند شکايت کرد که مردم نافرمانى مى کنند وگوش ‍ نمى دهند و قرآن را بدست گرفت و پرسيد: کيست که اين آيه (و ان طائفتان من المؤ منين ...) را براى مردم بخواند؟

شخصى به نام مسلم مجاشعى آمد و گفت : من اين آيه را براى مردم مى خوانم امام فرمود: دست راست و چپ تو را قطع و تو را شهيد مى کنند! گفت: «هذا قليلٌ فى ذاتِ اللّه » يعنى شهادت من در راه خدا چيزى نيست .

قرآن را گرفت و در برابر لشگر عايشه ايستاد و مردم را به خدا دعوت کرد تا شايد خونى ريخته نشود و جنگى صورت نگيرد، دست راست او را قطع کردند، قرآن را به دست چپ گرفت ، دست چپ او را نيز جدا کردند، قرآن را به دندان گرفت ، سرانجام طرفداران عايشه اين تلاوت کننده قرآن را به شهادت رساندند. حضرت علىعليه‌السلام بعد از شهادت او دستور حمله دادند. (125)

آرى ، ابتدا بايد با استناد به قرآن تبليغ و اتمام حجّت نمود و سپس شجاعانه تا آخرين نفس در راه هدف تلاش کرد.

عدالت

چون در اين آيه سه بار سخن از عدالت بکار رفته (فاصلِحوا بينهما بالعَدل و اقسِطوا انّ اللّه يحبّ المقسطين )

چند جمله اى درباره عدالت بيان مى کنيم :

1 آفرينش بر اساس حقّ وعدل است «بالعَدلِ قامَت السّموات » (126)

2 بعثت انبيا نيز براى آن است که مردم قيام عادلانه داشته باشند. (لِيَقومَ النّاس ‍ بِالقِسط ) (127)

3 عدالت ، زندگى و ظلم ، مرگ است «العَدلُ حياة و الجور ممحات » (128)

4 يک ساعت رفتار عادلانه ، از هفتاد سال عبادتى که تمام روزهاى آن روزه وشب هاى آن بيدارى باشد بهتر است (129)

5 دعاى رهبر عادل ، مستجاب است (130)

6 اگر ميان مردم به عدالت عمل شود، آسمان رزقش را و زمين برکاتش را با اذن خداوند مى فرستد. (131)

7 امام کاظمعليه‌السلام فرمود: اگر در مردم عدالت مستقرّ شود همه بى نياز مى شوند. (132) و فرمود: عدالت از عسل شيرين تر است .

8 امام کاظمعليه‌السلام ذيل تفسير آيه (يحيى الارض بعد موتها) که خداوند زمين مرده را زنده مى کند فرمود: خداوند مردانى را مبعوث مى کند که عدل را برقرار نمايند و زمين با برقرارى عدل زنده مى شود. (133)

9 حضرت زهرا عليها السلام فرمود: عدالت آرام بخش دلهاست (134) (آرى مردم با فقر مى سازند، ولى نسبت به تبعيض و بى عدالتى تحملّى ندارند وعصبانى مى شوند)

عدالت در مکتب انبيا

کلمه عدالت معمولاً همراه با کلمه قانون و بى عدالتى معمولاً پشت پازدن به قوانين است در اين صورت اگر اصل قانون براى بشر بى ارزش ‍ و سست باشد، با چه انگيزه اى مى توان بدان عمل نمود؟ قانونى که ساخته دست بشرى همچون خود ماست ، قانونى که هر روز در حال تغيير و تحوّل است ،

قانونى که در آن منافع افراد و احزاب نهفته شده ، قانونى که برخاسته از افکار ناپخته و اطلاعات محدود و تحت تاءثير غرائز، نژادپرستى و ملّت گرائى ، تهديد، تطميع و هوسهاى خود و ديگران وضع شده است ،

قانونى که در هر منطقه به شکلى است و در هر زمان وتاريخى تغيير مى يابد و هر ابرقدرتى به خود حقّ وتو در آن را مى دهد،

قانونى که از قانون گزارش انواع لغزشها، عيب ها و خصلت هاى زشت ديده شده است و خود قانون گزاران به آن عمل نمى کنند،

آيا اين نوع قوانين مى تواند براى انسان قداست و کرامت داشته باشد و براى جامعه عزّت ، شرافت و زمينه رشد ايجاد کند؟! آيا تخلّف از اين نوع قوانين ظلم و خلاف عدالت است ؟!

امّا قوانين انبيا که از طرف خداوندى است که خالق انسان و برخاسته از علم ، حکمت و لطف بى نهايت اوست و آورنده آن معصوم و خود اوّلين عامل به آن است ، قانونى که از هيچ ابرقدرت ، فرد، گروه ، حزب و قبيله اى متاءثّر نشده است ، اين نوع قانون به خاطر قداست و کرامتى که براى انسان دارد، انگيزه عمل به آن قوى است و تخلّف از آن ظلم و بى عدالتى محسوب مى شود.

زمينه هاى اعتقادى وفطرى عدالت

عدل ، در جهان بينى الهى معنا پيدا مى کند. زيرا با بينش الهى است که انسان خدا را عادل ، تمام هستى را حساب شده و خود و همه چيز را زير نظر خداوند مى داند. با ديد الهى است که انسان مادّه اوّليه همه بشر را خاک و فرجام همه را دادگاه عدل الهى در قيامت مى داند؛ با بينش اديان آسمانى است که انسان هدف قيام تمام انبيا را برقرارى عدل مى داند و

در انتظار حضرت مهدىعليه‌السلام است که برجسته ترين هدفش پرکردن زمين از عدل و داد است به قيامتى عقيده دارد که تمام ريز و درشت کارش ‍ را ثبت شده در برابر خود حاضر مى يابد، با ديد الهى است که تمام رهبران الهى خود را عادل و عدل گستر مى دانند. آرى ، اين عقائد است که مى تواند بهترين زمينه برقرارى عدل را در انسان ايجاد کند.

امّا کسى که هستى را بى صاحب و بى حساب مى داند، آفرينش را بى طرح و بى نقشه مى پندارد، آينده را نابودى و نيستى خيال مى کند و براى کل هستى هدفى قائل نيست ، دليلى براى عادل بودن ندارد.

آرى ، ممکن است که چند روزى به خاطر فشار اجتماعى يا جرائم و کيفرهاى قانونى ، يا جلب نظر مردم ويا کسب موقعيّت و محبوبيّت ، دست از پا خطا نکند و قيافه و ژست عدالت خواهى و عدالت دوستى را به طور عاريه اى به خود ببندد، ولى همين شخص به خاطر ديد مادّى که بر کلّ نظام هستى دارد وآفرينش را با هدف و طرح نمى داند، عدالت را قلبا باور ندارد.

گستره عدل

عدالت ، يکى از محورهاى اصلى اسلام است به طورى که در ميان صفات خداوند، بعد از توحيد مطرح شده است چنانکه در مرجعيّت دينى ، امام جمعه و جماعت ، قاضى ، شاهد و مسئول بيت المال عدالت شرط لازم است .

اگر به عدالت با ديد وسيعى نگاه کنيم ، خواهيم ديد که در تمام برنامه هاى اسلامى به مسئله عدالت و تعادل و دورى از افراط و تفريط به نحوى توجّه شده است از جمله :

1 عدالت در عبادت تا آنجاست که در کتاب هاى روايى با عنوان «باب الاقتصاد فى العباده» يعنى ميانه روى در عبادت رواياتى نقل شده است .

2 عدالت در کار و تفريح .

3 عدالت در محبّت و غضب .

4 عدالت براى دوست و دشمن .

5عدالت در توليد و مصرف .

6 عدالت در تشويق و توبيخ .

7 عدالت در تقسيم بيت المال و وصيّت اموال شخصى .

8عدالت در ميان همسران ، فرزندان ، دوستان وهمکاران .

9 عدالت در قضاوت ، حتّى در نگاه به طرفين دعوا.

10 عدالت در قصاص .

11 عدالت در جنگ .

12 عدالت در برخورد با حيوانات تا آنجا که حضرت علىعليه‌السلام به مسئول جمع آورى زکات سفارش مى کند که اگر در مسير راه خواستى بر حيوانى که به عنوان زکات گرفته شده سوار شوى بايد مراعات عدالت را بکنى (135) مثلاً اگر چهار شتر به عنوان زکات گرفته شده و شما دو ساعت در راه هستى ، هر شترى را نيم ساعت مرکب خود قرار دهى .

در جاى ديگر مى خوانيم : اگر يکى از حاجيان بخاطر زود رسيدن به مکه حيوانش را بيش از معمول خسته کرده باشد، گواهى او را در مسائل حقوقى نپذيريد. چون او نسبت به حيوان خود ظلم کرده است (136)

به هر حال عدالت در اسلام در همه چيز مى باشد، حتّى اگر کودکى در مکانى از مسجد نشسته باشد و او را از جاى خود بلند کرده ودر آن مکان نماز خوانديم نمازمان ايراد دارد. (137)

نمونه ها

 قرآن به کسانى از مردم حجاز که براى خود امتيازى قائل بودند و مسير خود را از ساير مردم جدا مى کردند دستور داد از همان طريقى که مردم مراسم حج را انجام مى دهند انجام دهيد (اَفيضوا من حَيثُ اَفاضَ النّاس) (138) و هرگاه ثروتمندان از انبيا تقاضاى طرد فقرا را داشتند، پاسخ مى شنيدند که هرگز آنان را طرد نمى کنم(ما اءنَا بِطارِد الّذين آمنوا ) (139)

 پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله در آخرين سفر خود، مردم را جمع کرد و فرمود: مردم از هر نژاد و قبيله اى باشند برابرند. (140)

 بعضى سياستمداران و مصلحت انديشان از حضرت علىعليه‌السلام درخواست کردند که سهم فقرا و بردگان را از سهم افراد برجسته جدا کن و به نخبگان اجتماعى سهم بيشترى بده تا پايه هاى حکومتت محکم شود و آنان کارشکنى نکنند و به معاويه ملحق نشوند. حضرت فرمود: آيا مى خواهيد که من باج بدهم ؟!! هر کس خواست بماند و هر که خواست برود. (141) و همين امام عزيز در آغاز حکومتش فرمود: تمام ولخرجى هايى که در زمان قبل از من بوده را پس گرفته و به بيت المال واريز مى کنم ، حتّى اگر براى مهريه همسرانشان يا خريد بردگان صرف شده باشد. (142)

 حضرت علىعليه‌السلام مى فرمود: حتّى اگر مال از شخص من باشد به طور مساوى تقسيم مى کنم تا چه رسد به اينکه مال خدا (وبيت المال) باشد. (143)

 رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمودند: اوّل کسى که به دوزخ مى رود، حاکمى است که به عدالت رفتار نکند. (144)

 در حديث ديگرى مى خوانيم : اگر کسى سرپرست ده نفر باشد ولى ميان آن افراد به عدالت رفتار نکند، در قيامت دست و پا بسته محشور مى شود. (145)

اينها گوشه اى از نکاتى بود که براى من طلبه از آيه کشف شد، جانم فداى کتابى که در هر کلمه آن درسهايى است که زمين و زمان آن را کهنه نمى کند.

براى آنکه بهتر به عظمت اين کتاب پى ببريم از شما مى خواهم يک سطر بنويسيد که در هر کلمه آن نکاتى جاودانه و کارگشا و صحيح و منطقى نهفته باشد!!

 پروردگارا! تو را به حقّ هر کلمه اى از قرآن ما را بعد از آنکه هدايت کردى، دچار لغزشها قرار مده !

آيه (10)

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَاءَصْلِحُواْ بَيْنَ اءَخَوَيْکُمْ وَاتَّقُواْاللّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَللّه

همانا مؤ منين با يکديگر برادرند، پس ميان برادران خود (در صورت اختلاف و نزاع) صلح و آشتى برقرار کنيد و تقوى داشته باشيد تا مورد ترحّم خداوند قرار گيريد.

نکته ها:

اين آيه رابطه مؤ منان با يکديگر را همچون دو برادر دانسته است که در اين تعبير نکاتى نهفته است از جمله :

الف : دو برادر در برابر بيگانه ، يگانه وبازوى يکديگرند.

ب : دوستى دو برادر عميق است .

ج : امروز براى اظهار علاقه کلمات رفيق ، دوست ، هم شهرى ، هم وطن و... بکار مى رود ولکن اسلام کلمه برادر را بکار برده است که عميق ترين واژه هاست .

د: دوستى دو برادر متقابل است .

ه‍ : در حديث دو برادر دينى به دو دست تشبيه شده است که يکديگر را شستشو مى دهند. (146)

در اين آيه و آيه قبل ، در مجموع سه بار جمله «اصلحوا» تکرار شده که نشانه توجّه اسلام به مسئله صلح است .

از آنجا که در درگيرى مسلمين عوارض تلخى مثل قهر، سوءظن ، تبليغات سوء، انتقام و فتنه هاى پس از جنگ (مراد از جنگ ، ماجراى آيات قبل است) زياد مى باشد، لذا قرآن در اين دو آيه با جملات «اصلحوا، اقسطوا، يُحبّ المقسطين ، اِخوَة ، اَخوَيکم ، اتّقوا، تُرحمون» بر زخم هاى ناشى از جنگ مرهم گذاشته است .

پيام ها:

1 رمز برادرى تنها در ايمان است (مسائل اقتصادى ، سياسى ، نژادى ، جغرافيايى ، تاريخى و... نمى تواند در مردم روح برادرى به وجود بياورد) (انّما المؤ منون اخوة)

جان گرگان و سگان از هم جداست

متّحد جان هاى شيران خداست

2 برادرى بر اساس ايمان ، مشروط به زمان ، سنّ، شغل و مکان نيست (انما المؤ منون اخوة )

3 کسى خود را برتر از ديگران نداند. (اخوة) (آرى ، ميان والدين و فرزند برترى است ، ولى ميان برادران مساوات است)

4 براى صلح وآشتى دادن ، از کلمات محبّت آميز، روانى و انگيزه آور استفاده کنيم (اخوة فاصلحوا )

5 صلح دادن بر همه مسلمانان واجب است ، نه تنها بر گروهى خاص (فاصلحوا)

6 اصلاح کننده نيز برادر طرفين درگير است (بين اخويکم)

7 اصلاح و آشتى دادن نيز آفاتى دارد که بايد مراقب بود. (فاصلحوا... و اتقوا) (بعضى آفات اصلاح و ميانجى گرى عبارتند از خودنمايى ، توقّع ، ظلم در اصلاح دادن ، منّت گذاشتن و...)

8 جامعه درگير، از دريافت رحمت الهى محروم است (فاصلحوا... واتقوا... ترحمون)

9 صلح و صفا، مقدّمه دريافت رحمت الهى است (فاصلحوا... ترحمون)

اخوّت و برادرى

يکى از امتيازات اسلام آن است که اصلاحات را از ريشه شروع مى کند. مثلا مى فرمايد: (اِنّ العِزّة لِلّه جَميعاً ) (147) تمام عزّت براى خداست ، بعد موعظه مى کند که چرا به خاطر کسب عزّت به سراغ اين و آن مى رويد. يا مى فرمايد: (انّ القوّة لِلّه جَميعاً ) (148) تمام قدرت ها از اوست ، بعد نتيجه مى گيرد که چرا هر ساعتى دور يک نفر هستيم !؟

در اين آيه نيز مى فرمايد: همه مؤ منين با يکديگر برادرند، بعد مى فرمايد: اکنون که همه برادر هستيد، قهر و جدال چرا؟ پس همه با هم دوست باشيد.

بنابراين براى اصلاح فرد و جامعه بايد مبناى فکرى و اعتقادى را اصلاح کرد، بعد رفتار انسان را.

طرح برادرى واُخوّت وبکارگيرى اين واژه ، از ابتکارات اسلام است در صدر اسلام پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله به همراه هفتصد و چهل نفر در منطقه «نخيله» حضور داشتند که جبرئيل نازل شد و فرمود: خداوند ميان فرشتگان عقد برادرى بسته است ، حضرت نيز ميان اصحابش عقد اُخوّت بست و هر کس با ديگرى که همفکرش بود برادر مى شد. مثلاً:

ابوبکر با عمرعثمان با عبدالرحمنسلمان با ابوذرطلحه با زبيرمصعب با ابوايّوب انصارىحمزه با زيدبن حارثهابودرداء با بلالجعفر طيّار با معاذبن جبلمقداد با عمّارعايشه با حفصهام السلمه با صفيّه و شخص ‍ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله با حضرت علىعليه‌السلام برادر شدند. (149)

در جنگ اُحد پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله دستور داد دو نفر از شهدا (عبداللّه بن عمر و عمربن جموح) را که ميانشان برادرى برقرار شده بود، در يک قبر دفن کنند. (150)

برادرى نسبى در روزى گسسته خواهد شد، (فلا اَنساب بينهم ) (151) ولى برادرى دينى حتّى روز قيامت پايدار است (اِخواناً على سُرُرٍ متقابِلين ) (152)

اُخوّت در ميان زنان مؤ منه نيز هست ، چنانکه در جاى ديگر تعبير اخوّت در مورد زنان نيز بکار رفته است (وان کانوا اِخوَة رجالاً و نساءً) (153)

برادرى بايد تنها براى خدا باشد، اگر کسى با ديگرى بخاطر دنيا برادر شود، از آنچه در نظر دارد محروم مى شود واين گونه برادران در قيامت به صورت دشمن در مى آيند. (154) قرآن مى فرمايد: درقيامت دوستان با هم دشمنند جز متّقين (الاَخلاّءُ يَومئذ بَعضهم لِبَعض عَدوُّ الاّ المتّقين ) (155)

آنچه مهم تر از گرفتن برادر است ، حفظ برادرى است و در روايات از کسانى که برادران دينى خود را رها مى کنند به شدّت انتقاد شده است تا آنجا که سفارش شده است که اگر برادران از تو فاصله گرفتند، تو با آنان رفت و آمد داشته باش «صِلْ مَن قَطعک » (156)

در روايات مى خوانيم : از ميان برادران دينى به کسانى که سابقه بيشترى دارند توجّه بيشترى کنيد و اگر از آنان لغزشى مشاهده شد تحمّل کنيد. واگر بخواهيد در انتخاب برادر به دنبال افراد بى عيب باشيد، بدون برادر مى مانيد.(157)

در روايات براى کسانى که مشکل برادران دينى خود را حل نمايند، پاداش هاى بزرگى در نظر گرفته شده تا آنجا که مى خوانيم : اگر شخصى مشکلى را از برادرى برطرف کند، خداوند صد هزار حاجت او را در قيامت حل مى کند.(158)

امام صادقعليه‌السلام فرمود: مؤ من برادر مؤ من است ، مانند يک جسد که اگر بخشى از بدن ناراحت شد همه بدن ناراحت است (159) سعدى اين حديث را به شعر درآورده است :

بنى آدم اعضاى يکديگرند

 

که در آفرينش ز يک گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار

 

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت ديگران بى غمى

 

نشايد که نامت نهند آدمى

حقوق برادرى

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمود: مسلمان بر برادر مسلمانش سى حق دارد که بايد آن حقوق ادا گردد از جمله :

1 عفو و مهربانى 2 پنهان کردن اسرار. 3 جبران اشتباهات 4 قبول عذر.  5 دفاع در برابر بدخواهان 6 خيرخواهى 7 عمل به وعده ها. 8عيادت به هنگام بيمارى 9 تشيع جنازه 10 پذيرفتن دعوت و هديه او. 11 جزا دادن به هداياى او. 12 تشکّر از نعمت هايى که از جانب برادر دينى خود دريافت مى کند. 13 کوشش در يارى رسانى به او. 14 حفظ ناموس او. 15 برآوردن حاجت او. 16 واسطه گرى براى حل مشکلاتش 17 گمشده اش را راهنمائى کند. 18 به عطسه او تهنيت گويد. 19 سلامش را پاسخ دهد. 20 به سخن وگفته او احترام گذارد. 21 هديه او را خوب تهيه کند. 22 سوگندش را بپذيرد. 23 دوست او را دوست بدارد وبا او دشمنى نکند. 24 او را در حوادث تنها نگذارد. 25 هر چه را براى خود مى خواهد براى او نيز بخواهد و... (160)

در حديث ديگرى مى خوانيم : پيامبراکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله بعد از تلاوت آيه (انّما المؤ منون اِخوَة) فرمودند: خون مسلمانان با هم برابر است ، اگر ساده ترين افراد آنان تعهّدى کرد،

همه آنان موظّفند به آن تعهّد پايبند باشند. مثلاً اگر يک مسلمان عادّى به کسى پناه يا اَمان داد، ديگران بايد به آن تعهّد پايبند باشند و همه در برابر دشمن مشترک ، يک دست بسيج شوند. «و هم يَدٌ على مَن سَواهم » (161)

حضرت علىعليه‌السلام به کميل فرمود: اگر برادرت را دوست ندارى ، برادر تو نيست (162)

انسان ، با ايمان کامل مى تواند در مَدار اولياى خدا قرار بگيرد، «سَلمان مِنّا اهل البيت» (163) سلمان از ما اهل بيت است همان گونه که با کفر، از مَدار خارج مى شود. چنانکه خداوند در مورد فرزند نوح به آن حضرت فرمود: (انّه ليس من اهلک ) (164)او از تو نيست .

بهترين برادر

در روايات نشانه بهترين برادر را اين گونه مى خوانيم :

بهترين برادران تو کسى است که دلسوز و خيرخواه تو باشد و حتّى با تندخوئى تو را به سوى اطاعت خدا سوق دهند، مشکل تو را حل نمايد و براى خدا با تو دوست شده باشد، رفتارش تو را رشد دهد، گفتارش به دانش تو بيفزايد، به سراغ لغزشهاى تو نرود و از اينکه در دام هوسها بيفتى جلوگيرى نمايد و اگر عيبى ديد تذکّر دهد.

نسبت به نماز توجّه داشته باشد و اهل حيا و امانت و صداقت باشد و در تنگدستى و توسعه تو را فراموش نکند. (165)

صلح و آشتى در قرآن

در اين آيه خوانديم که مؤ منان برادرند، پس ميان آنان صلح و آشتى برقرار کنيد؛

به همين مناسبت پيرامون مسئله صلح و آشتى دادن مطالبى را بيان مى کنيم :

در قرآن واژه هاى : صلح ، (والصُّلحُ خَير ) (166) ، اصلاح ، (واَصلِحوا ذاتَ بينکم ) (167) ، تاءليف قلوب ، (فَاَلّف بين قلوبکم ) (168) ، توفيق ، (اِن يُريدا اِصلاحاً يُوَفِّق اللّه بينهما ) (169) و سِلم ، (اُدخلُوا فِى السِّلم کافّة ) (170) بکار رفته که نشان دهنده توجّه اسلام به صلح و صفا و زندگى مسالمت آميز و شيرين است .

اهميّت آشتى

از نعمت هاى الهى که خداوند در قرآن مطرح کرده است ، اُلفت ميان دل هاى مسلمانان است (کُنتم اَعداء فَاَلّفَ بين قلوبکم ) (171) به ياد آوريد که شما قبل از اسلام با يکديگر دشمن بوديد، پس خداوند ميان دل هاى شما الفت برقرار کرد. چنانکه ميان قبيله اوس و خزرج يکصد و بيست سال درگيرى و فتنه بود و اسلام ميان آنان صلح برقرار کرد.

اصلاح و آشتى دادن ، زکات آبرو و سبب دريافت بخشودگى و رحمت از جانب خداوند است (ان تُصلحوا و تتّقوا فانّ اللّه کان غفوراً رحيماً ) (172) هر کس ‍ واسطه گرى خوبى ميان مسلمين انجام دهد، پاداشِ در شاءن دريافت خواهد کرد. (مَن يَشفَع شَفاعةً حَسنة يَکن لَه نَصيبٌ منها ) (173)

اسلام براى اصلاح ميان مردم ، احکام ويژه اى قرار داده است ، از جمله :

1 دروغى که از گناهان کبيره است ، اگر براى آشتى واصلاح گفته شود، جرم و گناهى ندارد. «لا کِذبَ على المُصلِح » (174)

2 نجوا و درگوشى سخن گفتن که از اعمال شيطان و سبب دغدغه بينندگان و مورد نهى است ، (175) اگر براى اصلاح و آشتى دادن باشد، گناهى ندارد. (لا خَيرَ فى کثير مِن نَجواهم الاّ مَن اَمر بِصدَقةٍ او مَعروفٍ او اِصلاح بين النّاس ) (176)

3 با اينکه عمل به سوگند واجب و شکستن آن حرام است ، امّا اگر کسى سوگند ياد کند که دست به اصلاح و آشتى دادن ميان دو نفر نزند، اسلام شکستن اين سوگند را مجاز مى داند. (ولاتجعلوا اللّه عُرضَة لايمانکم ان ...تصلحوا بين الناس ) (177)

در تفاسير مى خوانيم که ميان دختر و داماد يکى از اصحاب پيامبر اختلاف شد و پدر عروس سوگند ياد کرده بود که دخالت نکند. اين آيه نازل شد که سوگند را وسيله ترک نيکى و تقوى و اصلاح قرار ندهيد.

4 با اينکه عمل به وصيّت ، واجب و ترک آن حرام است ، امّا اگر عمل به وصيّت ميان افرادى فتنه و کدورت مى آورد، اسلام اجازه مى دهد که وصيّت ترک شود تا ميان مردم صلح و صفا حاکم باشد. (فَمَن خافَ مِن مُوصٍ جُنُفاً اَو اِثماً فَاءصلح بينهم فلا اِثمَ عليه ) (178)

5با اينکه خون مسلمان محترم است ، امّا اگر بعضى از مسلمانان دست به تجاوز و آشوب زدند، اسلام براى برقرارى صلح و امنيّت اجازه کشتن آن ياغيان آشوبگر را داده است (فقاتلوا الّتى تَبغى ) (179)

موانع صلح وآشتى

در قرآن و روايات ، موانعى براى صلح و آشتى معرفى شده است از جمله :

1 شيطان قرآن مى فرمايد: (ادخلوا فى السِّلم کافّة و لا تتّبعوا خطوات الشيطان ) (180) يعنى همه در صلح و صفا وارد شويد و از شيطان پيروى نکنيد. و در جاى ديگر مى فرمايد: (انّما يُريد الشّيطان اَن يُوقع بينکم العَداوةَ و البَغضاء ) (181) ؛ شيطان براى شما دشمنى و کينه را اراده کرده است .

2 مال دوستى وبخل (و الصّلح خَير و اُحضِرَتِ الاَنفس الشُّحّ ) (182) ؛ صلح بهتر است ، گرچه مردم حرص و بخل مى ورزند.

3 تکبّر وغرور نيز گاهى مانع برقرارى اصلاح وآشتى است .

گوشه اى از عوامل رحمت الهى

اگر به قرآن مراجعه کنيم وتنها جمله هاى «لعلّکم تُرحمون» را مورد دقّت نظر قرار دهيم ، به بعضى از عوامل دريافت رحمت خواهيم رسيد از جمله :

1 پيروى از خدا و رسول وکتاب آسمانى (واطيعوا اللّه و الرّسول ...) (183) ، (هذا کتاب فاتّبعوه ...لعلّکم ترحمون ) (184)

2 اقامه نماز و پرداخت زکات (اقيموا الصلوة واتوا الزکاة لعلّکم ترحمون ) (185)

3 ايجاد صلح وصفا ميان مسلمانان (فاصلحوا... لعلّکم ترحمون )

4 استغفار و توبه (لولا تستغفرون اللّه لعلّکم ترحمون ) (186)

5گوش جان سپردن به تلاوت قرآن (و اذا قراء القرآن فاستمعوا له لعلّکم ترحمون ) (187)

عوامل دريافت رحمت در روايات

در رواياتى از پيامبر واهل بيت عليهم السلام که عِدل قرآن هستند نيز براى مشمول رحمت خدا شدن سفارشاتى به چشم مى خورد از جمله :

1 عيادت مؤ من بيمار. «مَن عادَ مؤ مِناً خاضَ الرَّحمة خَوضاً » (188) هر کس به عيادت بيمار مؤ منى برود، غرق در رحمت الهى شده است .

2 کمک به ضعفا. «اِرحَموا ضُعفائکم و اطلبوا الرّحمة ...» (189) به طبقه محروم رحم کنيد و با اين عمل خود، از خداوند طلب رحمت نمائيد.

3 ترحّم به عيالمندان در روايات بسيار سفارش شده است که به کسانى که دختران متعدّد دارند کمک کنيد.

4 دعا، نماز، سخن نرم ، دست دادن و معانقه با برادران دينى خود نيز از اسباب دريافت رحمت الهى است (190)

5 رفع گرفتارى مردم در روايات مى خوانيم : افراد گرفتارى که براى حل مشکل خود به شما مراجعه مى کنند رحمت الهى هستند، آنان را رد نکنيد. (191)

آيه (11)

يََّاءَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لاَ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسَىَّ اءَن يَکُونُواْ خَيْراً مِّنْهُمْ وَلاَ نِسَآءٌ مِّن نِّسَآءٍ عَسَىَّ اءَن يَکُنَّ خَيْراً مِّنْهُنَّ وَلاَ تَلْمِزُوَّاْ اءَنفُسَکُمْ وَلاَ تَنَابَزُواْ بِالاَْلْقَ بِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الاِْيمَنِ وَمَن لَّمْ يَتُبْ فَاءُوْلََّئِکَ هُمُ الظَّ لِمُونَ

اى کسانى که ايمان آورده ايد! مبادا قومى قوم ديگر را مسخره کند، شايد مسخره شدگان بهتر از مسخره کنندگان باشند و زنان ، زنان را مسخره نکنند، شايد آنان بهتر از اينان باشند و در ميان خودتان عيبجويى نکنيد و

يکديگر را با لقب هاى بد نخوانيد. (زيرا) فسق بعد از ايمان ، بد رسمى است ، (مسخره وعيبجويى و بدنام بردن ديگران ، خروج از مَدار ايمان و فسق است که سزاوار شما نيست) و هر کس (از اين اعمال) توبه نکند، پس آنان همان ستمگرانند.

نکته ها:

کلمه «لَمز» عيبجويى روبرو و کلمه «هَمز» عيبجويى پشت سر است (192) وکلمه «تَنابُز» صدازدن ديگران با لقب بد است (193)

در آيه قبل ، مسئله برادرى مطرح شد و در اين آيه مسائلى مطرح مى شود که برادرى را از بين مى برد و همچنين در آيات قبل سخن از درگيرى و اصلاح بود، در اين آيه به بعضى از عوامل و ريشه هاى فتنه و درگيرى که مسخره ، تحقير و بدنام بردن است اشاره مى کند.

آرى ، يکى از برکات عمل به دستورات اسلام ، سالم سازى محيط اجتماعى و جلوگيرى از مسخره و بدنام بردن يکديگر است .

پيام ها:

1 ايمان به خدا، با مسخره کردن بندگان خدا سازگار نيست (يا ايّها الّذين آمنوا لايسخر )

2 کسى که مردم را از توهين به ديگران باز مى دارد نبايد در شيوه باز داشتنش توهين باشد. (لايسخر قوم من قوم ) و نفرمود: «لاتسخروا » که به معناى اين است که شما مسخره کننده هستيد.

3 مسخره ، کليد فتنه ، کينه و دشمنى است (لايسخر قوم ...) (بعد از بيان برادرى ، صلح و آشتى ، از مسخره کردن نهى شده است)

4 در شيوه تبليغ آنجا که مسئله اى مهم يا مخاطبان متنوّع هستند، بايد مطالب براى هر دسته از مخاطبان تکرار شود. (قوم من قوم ولانساء من نساء )

5 در شيوه تربيت وارشاد مردم بايد به سراغ خشک کردن ريشه هاى فساد رفت (عسى ان يکونوا خيرا )  (ريشه مسخره کردن ، احساس خودبرتربينى است که قرآن اين ريشه را مى خشکاند و مى فرمايد: نبايد خود را بهتر از ديگران بدانيد، شايد او بهتر از شما باشد)

6 ما از باطن مردم آگاه نيستيم ، پس نبايد ظاهربين ، سطحى نگر وامروزبين باشيم (عسى ان يکونوا خيرا...)

7 همه مردم از يک جوهرند و عيبجويى از مردم در حقيقت عيبجويى از خود است (و لاتلمزوا انفسکم )

8 عيبجويى از ديگران ، آنان را به فکرانتقام انداخته و آنها نيز عيب تو را مى گويند، پس نقل عيب ديگران ، در آينده کشف عيوب خود است (و لاتلمزوا انفسکم )

9 مسخره ، يک طرفه باقى نمى ماند، دير يا زود مسئله به دو طرف کشيده مى شود. «  (لاتنابزوا» براى کار طرفينى است)

10 براى مسخره کردن و نام بد بردن ، توبه لازم است (و من لم يتب فاولئک هم الظالمون ) البتّه توبه تنها به زبان نيست ، بلکه توبه تحقير کردن ، تکريم نمودن است توبه کسانى که حقّى را کتمان کرده اند، بيان آنچه کتمان نموده اند مى باشد. (تابوا و اصلحوا و بيّنوا ) (194) و توبه کسانى که دست به فساد زده اند، اصلاح کار خود است (تابوا و اصلحوا)

11 مسخره ، تجاوز به حريم افراد است که اگر مسخره کننده توبه نکند، ظالم است (فاولئک هم الظالمون )

مسخره و استهزاى ديگران

استهزا، در ابتداى نظر يک گناه ، ولى در باطن چند گناه است ؛ مثلاً در مسخره کردن ، گناهانِ تحقير، خوار کردن ، کشف عيوب ، اختلاف افکنى ، غيبت ، کينه ، فتنه ، تحريک ، انتقام و طعنه به ديگران نهفته است .

ريشه هاى مسخره

1 گاهى مسخره کردن برخاسته از ثروت است که قرآن مى فرمايد: (وَيلٌ لِکلّ هُمَزة لُمَزة ، الّذى جَمع مالا و عَدّده ) (195) واى بر کسى که به خاطر ثروتى که اندوخته است ، در برابر انسان و پشت سر او عيبجويى مى کند.

2 گاهى ريشه استهزا، علم و مدارک تحصيلى است که قرآن درباره اين گروه مى فرمايد: (فَرِحوا بما عِندهم مِن العِلم و حاقَ بهم ما کانوا به يَستهزؤ ن ) (196) آنان به علمى که دارند شادند و آنچه را مسخره مى کردند، آنها را فرا گرفت .

3 گاهى ريشه مسخره ، توانايى جسمى است کفّار مى گفتند: (مَن اَشدُّ مِنّا قُوّة ) (197) کيست که قدرت و توانايى او از ما بيشتر باشد؟

4 گاهى انگيزه مسخره کردن ديگران ، عناوين و القاب دهان پر کن اجتماعى است کفّار فقرايى را که همراه انبيا بودند تحقير مى کردند و مى گفتند: (ما نَراک اتّبعک الاّ الّذين هم اءراذِلُنا ) (198) ما پيروان تو را جز افراد اراذل نمى بينيم .

5 گاهى تفريح و سرگرمى منشاء مسخره است .

6 گاهى طمع به مال و مقام ، سبب انتقاد از انسان در قالب مسخره مى شود. مثلا گروهى از پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله درباره زکات عيبجويى مى کردند، قرآن مى فرمايد: (و منهم مَن يَلمزُک فى الصّدقات فان اُعطوا منها رَضوا و اِن لم يُعطوا منها اذا هم يَسخَطون) (199) ريشه اين انتقاد طمع است که اگر از همان زکات به خود آنان بدهى راضى مى شوند، ولى اگر ندهى همچنان عصبانى شده و عيبجويى مى نمايند.

7 گاهى ريشه مسخره جهل و نادانى است همين که حضرت موسى دستور ذبح گاوى را داد، بنى اسرائيل گفتند: آيا مسخره مى کنى ؟ موسىعليه‌السلام گفت : (اءعوذُ باللّه اَن اَکونَ من الجاهلين ) (200) به خدا پناه مى برم که از جاهلان باشم يعنى مسخره برخاسته از جهل است و من جاهل نيستم .

تحقيرهاى ناخواسته

امام صادقعليه‌السلام از يکى از ياران خود پرسيد: زکات مال خود را چگونه مى دهى ؟ گفت : فقرا نزد من مى آيند و من مى پردازم .

امام فرمود: آگاه باش که آنان را ذليل کرده اى ، هرگز اين کار را تکرار نکن ! زيرا خداوند مى فرمايد: هرکس دوست مرا ذليل کند، در کمين جنگ با من نشسته است (201)

درجات مسخره

هر چه مسخره شونده مقدّس تر باشد، استهزاى او خطرناک تر است در قرآن مى خوانيم :(اَباللّه و آياته و رَسولِه کُنتم تَستهزؤ ن ) (202) آيا خدا و آيات و رسول او را مسخره مى کنيد.

پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله روز فتح مکه همه مشرکان را بخشيد، جز کسانى که کارشان هجو و تمسخر بود.

در حديث مى خوانيم : ذليل کردن بنده مؤ منِ خدا، به منزله اعلان جنگ با خداست (203)

عواقب مسخره کردن

با توجّه به آيات و روايات ، عواقب بدى در کمين مسخره کنندگان است ، از جمله :

الف : در سوره مطففين مى خوانيم : کسانى که در دنيا مؤ منان را با لبخند و غمزه و فکاهى تحقير کردند، در قيامت مورد تحقير و خنده بهشتيان قرار خواهند گرفت (فاليوم الّذين آمنوا من الکفّار يَضحَکون ) (204)

ب : گاهى کيفر مسخره کنندگان ، مسخره شدن در همين دنيا است (ان تَسخروا منّا فانّا نَسخرُ منکم کما تَسخرون ) (205)

ج : روز قيامت براى مسخره کنندگان روز حسرت بزرگى است (يا حَسرَةً على العِباد ما ياءتيهم من رسولٍ الاّ کانوا به يَستهزؤ ن ) (206)

د: در حديث مى خوانيم : مسخره کننده با بدترين وضع جان مى دهد. «ماتَ بِشَرّ مَيتَة » (207)

ه‍ : امام صادقعليه‌السلام فرمود: کسى که بر مؤ منان طعنه مى زند يا کلامشان را ردّ مى کند، خدا را ردّ کرده است (208)

خاطره

 يکى از کارهاى مبارک رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله تغيير نام افراد و مناطقى بود که داراى نامى زشت بودند. (209) زيرا نام هاى بد، وسيله اى براى تمسخر و تحقير مى شوند.

 عقيل برادر حضرت علىعليه‌السلام بر معاويه وارد شد، معاويه براى تحقير او گفت : درود بر کسى که عمويش ابولهب لعنت شده قرآن است ! عقيل نيز فورى پاسخ داد: درود بر کسى که عمّه او «حمّالة الحطب» است (يعنى زن ابولهب که دختر عمّه معاويه بود) (210)

آيه (12)

يََّاءَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اجْتَنِبُواْ کَثِيراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلاَ تَجَسَّسُواْ وَلاَ يَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضاً اءَيُحِبُّ اءَحَدُکُمْ اءَن يَاءْکُلَ لَحْمَ اءَخِيهِ مَيْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّاللّهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ

اى کسانى که ايمان آورده ايد! از بسيارى از گمان ها دورى کنيد، زيرا بعضى گمان ها گناه است (و در کار ديگران) تجسّس نکنيد و بعضى از شما ديگرى را غيبت نکند، آيا هيچ يک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد! پس آن را ناپسند مى دانيد و از خداوند پروا کنيد، همانا خداوند توبه پذيرمهربان است

نکته ها:

در قرآن نسبت به حسن ظن سفارش شده است ، ولى از گمان بد نسبت به مسلمين نهى گرديده است

مثلاً در سوره نور مى خوانيم : (لولا اِذ سَمِعتُموه ظَنّ المؤ منونَ و المؤ منات باَنفسِهم خَيراً ) (211) چرا درباره بعضى شنيده ها حسن ظن نداريد؟

همان گونه که در آيه نهم اين سوره براى امنيّت و حفظ جان مردم ، همه مسلمانان را مسئول مبارزه با ياغى دانست ، اين آيه نيز براى امنيّت و حفظ آبروى مردم سوءظن ، تجسّس و غيبت را حرام کرده است .

امروز تمام حقوق دانان جهان از حقوق بشر حرف مى زنند، ولى اسلام به هزاران مسئله توجّه دارد که حقوقدانان از آن غافلند. چنانکه غيبت را ضربه به حقوق بشرى مى داند.

هيچ گناهى مثل غيبت به درّندگى بى رحمانه تشبيه نشده است آرى ، گرگ نيز نسبت به گرگ اين کار را نمى کند!

و ليس الذِّئبُ ياکل لَحمَ ذِئب و يَاءکلُ بَعضُنا بَعضا عَيانا سؤ ال : چرا به خاطر يک لحظه غيبت کردن ، عبادات چند ساله انسان محو مى شود؟ آيا اين نوع کيفر عادلانه است ؟

پاسخ : همان گونه که غيبت کننده در يک لحظه با غيبت آبروئى که سال ها بدست آمده را مى ريزد، خداوند هم عباداتى که او سال ها بدست آورده را از بين مى برد.

بنابراين محو عبادات چند ساله ، يک کيفر عادلانه و به اصطلاح مقابله به مثل است .

پيام ها:

1 ايمان همراه با تعهّد است و هر کس ايمان دارد بايد از يک سرى اعمال دورى نمايد. (يا ايّها الّذين آمنوا اجتنبوا ...) (ايمان ، با سوءظن ، تجسّس از کار مردم و غيبت از آنان سازگار نيست)

2 براى دورى از گناهان حتمى بايد از گناهان احتمالى اجتناب کنيم (چون بسيارى از گمان ها گناه است ، بايد از همه گمان هاى بد، دورى کنيم) (اجتنبوا... انّ بعض الظن اثم )

3 اصل بر اعتماد، سلامتى ، کرامت و برائت انسان است (انّ بعض الظن اثم )

4 مردم در جامعه اسلامى بايد هم در فکر مورد سوءظنِ کسى قرار نگيرند و هم کسى کارشان را تجسس نکند و هم در مجالس آبرويشان ريخته نشود. (بعض الظن اثم لاتجسسوا و لايغتب ... )

5 براى نهى از غيبت بايد زمينه هاى غيبت را مسدود کرد. (راه ورود به غيبت ، اوّل سوء ظن ، بعد پيگيرى و تجسّس و پس از کشف عيب ، غيبت شروع مى شود، لذا قرآن به همان ترتيب نهى کرده است) (اجتنبوا کثيرا من الظن لاتجسسوا ولا يغتب )

6 گناه گرچه در ظاهر شيرين است ، ولى در ديد باطنى و ملکوتى خباثت و تنفّرآور است (ياءکل لحم اخيه ميتاً ) (باطن غيبت ، خوردن گوشت مرده است و درباره هيچ گناهى اين نوع تعبير بکار نرفته است)

7 در نهى از منکر از تعبيرات عاطفى استفاده کنيم (لايغتب اءيحبّ احدکم ان ياءکل لحم اخيه )

8 يکى از وسائل آموزش و تربيت ، استفاده از مثال و تمثيل است (اءيحبّ احدکم ... )

9 تعجّب از کسانى است که ديگران را غيبت مى کنند و يا بدان گوش مى سپارند. (اءيحبّ احدکم ...)

10 غيبت حرام است ، از هر سنّ ونژاد ومقامى که باشد. «  (احدکم» شامل کوچک و بزرگ ، مشهور و گمنام ، عالم و جاهل ، زن و مرد و... مى شود)

11 مردم باايمان برادر وهمخون يکديگرند. (لحم اخيه)

12 آبروى انسان مثل گوشت بدن او وسيله قوام اوست (لحم اخيه ...)

13 کافر غيبت ندارد. (چون کافر، برادر مسلمان نيست) (لحم اخيه)

14 همان گونه که مرده قدرت دفاع از خود را ندارد، شخصى که مورد غيبت است نيز چون حاضر نيست ، قدرت دفاع از خود را ندارد. (ميتاً)

15 اگر از بدن زنده قطعه اى جدا شود، امکان پر شدن جاى آن هست ، ولى اگر از مرده اى چيزى کنده شود، جاى آن همچنان خالى مى ماند. آرى ، غيبت، آبروى مردم را بردن است و آبرو که رفت ديگر جبران نمى شود. (لحم اخيه ميتاً)

16 غيبت کردن ، درّندگى است (ياءکل لحم اخيه ميتاً )

17 غيبت کردن ، با تقوى سازگارى ندارد. (لايغتب واتّقوا اللّه )

18 در اسلام بن بست وجود ندارد، با توبه مى توان گناه گذشته را جبران کرد. (لايغتب ان اللّه توّاب رحيم )

19 عذرپذيرى خدا همراه بارحمت است (توّاب رحيم )

اقسام سوء ظن

سوء ظن اقسامى دارد که از بعضى آنها نهى شده است :

1 سوء ظن به خدا، چنانکه در حديث مى خوانيم : کسى که از ترس خرج و مخارج زندگى ازدواج نمى کند، در حقيقت به خدا سوء ظن دارد؛ يعنى خيال مى کند اگر تنها باشد خدا قادر است رزق او را بدهد، ولى اگر همسر داشته باشد، خدا قدرت ندارد و اين گونه سوء ظن به خداوند، ممنوع است .

2 سوء ظن به مردم ، که در اين آيه از آن نهى شده است .

3 سوء ظن به خود، که مورد ستايش است آرى ، انسان نبايد نسبت به خود حسن ظن داشته باشد و همه کارهاى خود را بى عيب بپندارد. حضرت علىعليه‌السلام در صفات متّقين (درخطبه همام) مى فرمايد: يکى از کمالات افراد باتقوا آن است که نسبت به خودشان سوء ظن دارند.

افرادى که خود را بى عيب مى دانند، در حقيقت نور علم و ايمانشان کم است و با نور کم ، انسان چيزى نمى بيند. مثلاً اگر شما با يک چراغ قوّه وارد سالنى شويد، جز اشياى بزرگ چيزى را نمى بينيد، ولى اگر با نور قوى (مانند پرژکتور) وارد سالن شويد، حتّى اگر چوب کبريت يا ته سيگار در سالن باشد مى توانيد آن را ببينيد.

افرادى که نور ايمانشان کم است ، جز گناهان بزرگ چيزى به نظرشان نمى آيد و لذا گاهى مى گويند: ما کسى را نکشته ايم ! از ديوار خانه اى بالا نرفته ايم ! و گناه را تنها اين قبيل کارها مى پندارند، امّا اگر نور ايمانشان زياد باشد، تمام لغزش هاى ريز خود را مى بينند و به درگاه خدا ناله مى کنند.

يکى از دلايل آنکه امامان معصوم آن همه گريه و مناجات داشته اند، همان نور ايمان و معرفت آنان بوده است .

آرى ، اگر کسى نسبت به خود خوش بين شد (و هيچ سوء ظن درباره افکار و رفتار خود نداشت)، هرگز ترقّى نمى کند.

او مثل کسى است که دائماً به عقب خود نگاه مى کند و راههاى طى شده را مى بيند و به آن مغرور مى شود، ولى اگر کمى به جلو نگاه کند و راههاى نرفته را ببيند، خواهد دانست که نرفته ها چند برابر راههايى است که رفته است !

آيا وقتى که مى بينيم قرآن به پيامبرش با دستور (قُل ربّ زِدنى عِلما ) (212) مى فرمايد: به دنبال زياد شدن علم خود باش ، و با دستور (شاوِرهُم فِى الاَمر) (213) مى فرمايد: تو با مردم مشورت کن ، و با دستور (فاذا فَرَغتَ فَانصَب ) (214) مى فرمايد: هر لحظه از کارى آزاد شدى بايد کار جديدى را به شدّت دنبال کنى ، با اين دستوراتى که خداوند به اشرف مخلوقات دارد، آيا صحيح است امثال ما خود را فارغ التحصيل و بى نياز از مشورت بدانيم و مسئوليّتمان را تمام شده احساس کنيم و به خود حسن ظن داشته باشيم ؟

بنابراين ما نبايد نسبت به خود خوش بين و حسن ظن داشته باشيم ، ولى بايد به الطاف الهى و رفتار مردم حسن ظنّ داشته باشيم .

توجّه به اين نکته نيز لازم است که معناى حسن ظن ، سادگى ، زودباورى ، سطحى نگرى ، غفلت از توطئه ها و شيطنت ها نيست اُمّت اسلامى هرگز نبايد به خاطر حسن ظن هاى نابجا، دچار غفلت شده ودر دام صيادان قرار گيرد.

غيبت چيست ؟

غيبت آن است که انسان در غياب شخصى چيزى بگويد که مردم از آن خبر نداشته باشند، چنانکه اگر آن شخص بشنود ناراحت شود. (215) بنابراين انتقاد روبرو يا عيبى که مردم مى دانند و يا اگر غيبت شونده ناراحت نشود، غيبت نيست .

در حرام بودن غيبت فرقى ميان غيبت کردنِ زن و مرد، کوچک و بزرگ ، آشنا و غريبه ، معلّم و شاگرد، پدر و فرزند، مرده يا زنده نيست .

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمود: دست از سر مرده ها برداريد، کسى که مُرد، درباره اش خوب بگوييد. (216)

غيبت در روايات

امام صادقعليه‌السلام فرمود: غيبت کننده اگر توبه کند، آخرين کسى است که وارد بهشت مى شود و اگر توبه نکند، اوّلين کسى است که به دوزخ برده مى شود. (217)

امام رضاعليه‌السلام از امام سجادعليه‌السلام نقل مى کند که هر کس از ريختن آبروى مسلمانان خود را حفظ کند، خداوند در قيامت لغزشهاى او را ناديده مى گيرد. (218)

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمودند: هر کس زن يا مردى را غيبت کند، تا چهل روز نماز و روزه اش پذيرفته نمى شود. (219)

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمودند: در قيامت هنگامى که نامه اعمال انسان به عدّه اى داده مى شود، مى گويند: چرا کارهاى خوب ما در آن ثبت نشده است ؟

به آنها گفته مى شود: خداوند نه چيزى را کم مى کند و نه آن را فراموش مى کند، بلکه کارهاى خوب شما به خاطر غيبتى که کرده ايد از بين رفته است ، در مقابل افراد ديگرى هستند که کارهاى نيک فراوانى در نامه عمل خود مى بينند و گمان مى کنند که اين پرونده از آنان نيست ، به آنها مى گويند: به واسطه غيبت کردن ، نيکى هاى کسى که شما را غيبت کرده ، براى شما ثبت شده است. (220)

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله در آخرين سفر خود به مکّه فرمودند: خون شما و مال شما و آبروى شما محترم است ، همان گونه که اين ماه ذى الحجة و اين ايام حج محترم است (221)

در روايات ، نام غيبت کننده در کنار کسى آمده که دائماً شراب مى خورد.«تحرم الجَنّة على المغتاب و مُدمِن الخمر » (222)

در روايات مى خوانيم : کسى که عيوب برادر دينى خود را پى گيرى (و براى ديگران نقل) کند، خداوند زشتى هاى او را آشکار مى کند. (223)

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله در آخرين خطبه در مدينه فرمودند: اگر کسى غيبت کند، روزه او باطل است (224) يعنى از برکات وآثار معنويى که يک روزه دار برخوردار است ، محروم مى شود.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمودند: يک درهم ربا از سى و شش زنا بدتر است و بزرگ ترين ربا معامله با آبروى مسلمان است (225)

در حديث مى خوانيم : نشستن در مسجد به انتظار نمازِ جماعت ، عبادت است البتّه مادامى که غيبت نکنيم (226)

جبران غيبت

براى جبران غيبت هايى که در گذشته مرتکب آن شده ايم اگر غيبت شونده از دنيا رفته است ، بايد توبه کرده و از درگاه خداوند عذرخواهى کنيم که البتّه خداوند توبه پذير است امّا در صورتى که او زنده و در قيد حيات باشد، اگر به او بگوييم که ما غيبت تو را کرده ايم ناراحت مى شود (به گفته بعضى از مراجع تقليد، نبايد به او گفت ، بلکه بايد بين خود و خداوند توبه کنيم و اگر امکان دسترسى به شنوندگان است ، به نحوى با ذکر خير و تکريم از آنها تحقير گذشته را جبران کنيم و اگر غيبت شونده ناراحت نمى شود از خود او حلاليّت بخواهيم.

شيخ طوسى در شرح تجريد بر اساس حديثى از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله مى فرمايد: اگر غيبت شونده غيبت را شنيده است ، جبران آن به اين است که نزد او برويم و رسماً عذر خواهى کرده و حلاليّت بخواهيم ، امّا اگر نشينده است، بايد هرگاه يادى از غيبت شونده کرديم ، براى او استغفار نماييم «انّ کفّارة الغيبة اءن تستغفر لمَن اغتبتَه کلّما ذکرتَه » (228)

موارد جواز غيبت

در مواردى غيبت کردن جايز است ، به بعضى از موارد آن اشاره مى کنيم :

1 در مقام مشورت ؛ يعنى اگر شخصى درباره ديگرى مشورت خواست ، ما مى توانيم عيب هاى کسى که مورد مشورت است را به مشورت کننده بگوييم .

2 براى ردّ حرف ، عقيده باطل و اشخاصى که داراى چنين اعتقاداتى هستند، تا مبادا مردم دنباله رو آنها شوند.

3 براى گواهى دادن بر ضد خلافکار نزد قاضى همان گونه که براى ردّ ادّعاهاى نابجا بايد حقيقت را گفت .

4 براى ردّ گواهى شاهدى که مورد اطمينان نيست .

5 براى اظهار مظلوميّت ، بيان کردن ظلم ظالم مانعى ندارد.

6 کسى که بدون حيا و آشکارا گناه مى کند، غيبت ندارد.

7 براى تقيّه يا ردّ ادعاهاى پوچ ، غيبت مانعى ندارد. مثلاً مى گويد: من مجتهدم ، دکترم ، سيّد هستم ، و مى دانيم که او اهل اين صفات نيست ، جايز است به مردم آگاهى دهيم که او اهل اين صفات نيست .

خطرات غيبت

در غيبت کردن گناهان ديگرى نيز نهفته است از جمله :

1 اشاعه فحشا، نشر دادن بدى هاى مردم به قدرى خطرناک است که نه تنها نشر، بلکه علاقه به نشر آن نيز عذابى دردناک دارد. (229)

2 تحقير وخوار کردن مؤ من .

3 سخن چينى .

4 جنگ و فتنه انگيزى .

5 ظلم و گناهان ديگر...

انواع غيبت

غيبت گاهى با زبان ، گاهى با اشاره ، گاهى با نوشتن ، گاهى با عکس ، شکل و مجسمه ، گاهى با تقليد کردن از او و گاهى با سکوت کردن مى باشد.

مثلاً مى گويد: حيف که دين جلو زبانم را گرفته است و با اين کلمه به همه مى فهماند که فلانى عيب هاى زيادى دارد. و يا با گفتنِ الحمدللّه که ما گرفتار نشديم ، مى فهماند که فلانى گرفتار شده است .

گاهى با عيب گرفتن از خود مى فهماند که ديگرى عيب دارد، مثلاً مى گويد: انسان ضعيف است ! ما همه کم صبريم ! يعنى او ضعيف و کم صبر است .

گاهى بعد از شنيدن غيبت مى گويد: سبحان اللّه ، اللّه اکبر و با اين ذکر گوينده را براى ادامه دادن به غيبت تشويق مى کند، و گاهى با زبان مى گويد: غيبت نکنيد، ولى قلباً دوست دارد بشنود، که اين نفاق است .

آثار غيبت

الف : آثار اخلاقى واجتماعى

1 پيدا شدن کينه و از بين رفتن اعتماد و ايجاد اختلاف و فتنه در ميان مردم و کنار زدن افراد مفيد جامعه .

2 جراءت بيشتر بر گناه زيرا همين که انسان فهميد مردم از عيب و خلافکارى او آگاه شده اند و آبرويش رفته است ، جراءت او بر گناه بيشتر مى شود و تصميم بر ترک و توبه در او از بين مى رود.

3 نشر عيب مردم ، محيط و جامعه را آلوده و جراءت ديگران را بر گناه نيز اضافه مى کند.

4 حسّ انتقام را تحريک مى کند. زيرا همين که غيبت شونده فهميد که ديگرى آبرويش را برده ، به فکر مى افتد که او نيز آبروى غيبت کننده را بريزد.

به عبارت ديگر غيبت کردن امروز ما، سبب جراءت مردم بر غيبت کردن از ما مى شود. «لاتغتب فتغتب» و کسى که براى برادرش چاه بکند، خودش در آن مى افتد. (230)

ب : آثار اخروى

1 غيبت کردن ، سبب از بين رفتن حسنات و خوبى هاست (231)

2 غيبت ، مانع قبول شدن طاعات الهى است .

3 غيبت کردن انسان را از مَدار ولايت الهى خارج و در مَدار ديگران قرار مى دهد. (232)

انگيزه وريشه هاى غيبت

1 گاهى ريشه غيبت ، عصبانيّت و غضب است در بعضى کتب آسمانى آمده : اگر هنگام غضب مرا ياد کنى و کظم غيظ کنى ، من نيز هنگام غضب تو را ياد مى کنم و غضب نمى کنم (233)

2 گاهى همسو شدن با ديگران عامل غيبت است ، او مى بيند که ديگران از شخصى بدگوئى مى کند و چون مى خواهد خودش را همسوى آنان قرار دهد، او نيز غيبت مى کند، غافل از آنکه غضبِ نقد و قطعى خدا را مى خرد، به اميد محبوبيّت احتمالى نزد دوستان ! و برترى دادن رضاى مردم بر رضاى خداوند، بزرگ ترين خسارت است .

3 گاهى انگيزه غيبت ، بزرگ نشان دادن خود است ؛ يعنى ديگران را خراب مى کند تا خودش را بزرگ جلوه دهد. او نيز قهر قطعى الهى را مى خرد به آرزوى محبوب شدن احتمالى نزد مردم که اين معامله پر خسارت است .

4 گاهى انگيزه غيبت ، مسخره کردن است ، غافل از آنکه او غيبت شونده را نزد افراد کمى تحقير مى کند، ولى خداوند در قيامت او را در برابر تمام خلائق تحقير خواهد کرد.

5 گاهى با اظهار تعجّب غيبت مى کند. مثلاً مى گويد: من تعجّب مى کنم که فلانى با آن همه علم و اطلاعات چرا اين گونه شد! در حالى بايد تعجّب کند که با اين کلمه چگونه آن همه عبادات خودش را به نابودى مى کشاند!

6 گاهى ريشه غيبت حسادت است .

7 گاهى براى سرگرمى ، از ديگران غيبت مى کند.

8گاهى براى تبرئه خود از عيبى ، عيب را به گردن ديگران مى اندازد و غيبت مى کند.

9 گاهى از روى دلسوزى غيبت مى کند و مى گويد: من دلم براى فلانى که گرفتار فلان مسئله شده است مى سوزد

البتّه عوامل متعدّد ديگرى نيز سبب غيبت مى شود.

شنيدن غيبت

وظيفه شنونده ، گوش ندادن به غيبت ودفاع از مؤ من است در حديث مى خوانيم : «السّاکتُ شَريکُ القائل » کسى که غيبت را بشنود و سکوت کند، شريکِ جرم گوينده است (234)

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمود: هر کس غيبتى را شنيد وآن را ردّ کرد، خداوند هزار درب شرّ را در دنيا وآخرت بر روى او مى بندد، ولى اگر ساکت بود و گوش داد، گناه گوينده براى او نيز ثبت مى شود. (235) و اگر بتواند غيبت شونده را يارى کند ولى يارى نکرد، خدا در دنيا و آخرت او را ذليل مى کند. (236) زيرا سکوت ، سبب مى شود افراد مفيدى در جامعه به حال فلج در آيند وکسى از آنها دفاع نکند.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله فرمود: اگر در مجلسى از کسى بدگوئى شد بايد آنان را از اين عمل باز دارد و از مجلس خارج شود. (237)

در آيه 36 سوره اسراء مى خوانيم : هر يک از گوش و چشم و دل در قيامت مورد بازخواست قرار مى گيرند، بنابراين ما حق شنيدن هر حرفى را نداريم .

در روايتى ، غيبت کردن ، کفر و شنيدن و راضى بودن به آن ، شرک دانسته شده است (238)

شيوه هاى ترک غيبت

1 توجّه به خطرات غيبت و آثار منفى آن که در صفحات قبل به آن اشاره شد.

2 ياد عيب هاى خود. حضرت علىعليه‌السلام مى فرمايد: چگونه عيب مردم را مى گوئى در حالى که خودت يا مثل همان خلاف را دارى و يا بدتر از آن را مرتکب شده اى و بر فرض آن عيب را ندارى ، همين جراءت تو بر نقل خلاف و عيب ديگران ، از عيب آنان بدتر است (239)

در روايات مى خوانيم : خوشا به حال کسى که عيب خودش او را مشغول کند (و به فکر اصلاح باشد) و کارى به عيب مردم نداشته باشد. (240)

تذکّرات

در پايان بحث غيبت ، چند تذکّر لازم است :

1 حرمت غيبت تنها در اين سوره و اين آيه نيست ، بلکه از آيات ديگر مانند آيه (ويل لکلّ همزة لمزة ) (241) واى بر هر عيبجوى هرزه گو و آيه (لايحبّ اللّه الجهر بالسوء ) (242) خداوند دوست ندارد

بدى هاى مردم علنى شود، نيز حرام بودن غيبت استفاده مى شود.

2 در غيبت بايد انگيزه عيب جويى باشد، ولى اگر عيب مردم را براى اصلاح ديگران گفتيم ، مانعى ندارد هر چند شخص راضى نباشد. مثلاً اگر خصوصيّات بيمار را به پزشک بگوييم گرچه بيمار راضى نباشد، اشکالى ندارد.

3 در غيبت بايد شخص معيّن باشد، اگر گفتيم : بعضى چنين و چنانند و مردم مصداق آن بعض را ندانند مانعى ندارد.

4 گاهى عنوان غيبت در کار نيست ، ولى گفته ها به عنوان توهين ، تحقير، اشاعه فحشا مى باشد که حرام است .

آيه (13)

يََّاءَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَ کُم مِّن ذَکَرٍ وَاءُنثَى وَجَعَلْنَ کُمْ شُعُوباً وَقَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوَّاْ إِنَّ اءَکْرَمَکُمْ عِندَ اللّهِ اءَتْقَ کُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ

اى مردم ! ما شما را از مرد و زن آفريديم و شما را تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا يکديگر را بشناسيد، همانا گرامى ترين شما نزد خدا، با تقواترين شماست ، البتّه خدا داناى خبير است .

نکته ها:

بعضى اين آيه را مربوط به آيات قبل دانسته و گفته اند: چون مسخره و غيبت کردن برخاسته از روحيّه خودبرتربينى و تحقير ديگران است ، اين آيه مى فرمايد: ملاک برترى و کرامت ، تقوى است .

دراين آيه به سه اصل مهم اشاره شده است : اصل مساوات ، اصل آشنايى جوامع اسلامى با يکديگر و اصل اينکه تقوى ملاک برترى است

البتّه در آيات ديگر قرآن ، ملاک هاى برترى ديگرى از قبيل علم ، سابقه ، امانت ، توانايى و هجرت نيز به چشم مى خورد.

پيام ها:

1 مرد يا زن بودن ، يا از فلان قبيله وقوم بودن ، ملاک افتخار نيست که اينها کار خداوند است (جعلنا، خلقنا)

2 تفاوت هايى که در آفريده ها مى باشد، حکيمانه و براى شناسائى يکديگر است ، نه براى تفاخر. (لتعارفوا)

3 کرامت در نزد مردم زودگذر است ، کرامت نزد خداوند مهم است (اکرمکم عنداللّه)

4 افراد با تقوى نبايد از مردم طلبکار باشند، زيرا کرامت آنان يک مقام معنوى و نزد خداست (عنداللّه )

5 قرآن تمام تبعيضات نژادى ، حزبى ، قومى ، قبيله اى ، اقليمى ، اقتصادى ، فکرى ، فرهنگى ، اجتماعى و نظامى را مردود مى شمارد و تنها ملاک را تقوى مى داند. (ان اکرمکم عنداللّه اءتقاکم )

6 توسعه طلبى و برترى خواهى ، در فطرت انسان است و اسلام مسير اين خواسته و فطرت را تقوى قرار داده است (انّ اکرمکم عنداللّه اءتقاکم )

7 آنکه آفريد بهتر مى داند که نژاد و قبيله ملاک ارزش نيست و تمام سرچشمه هاى برترى جوئى مردم لغو است (انّ اکرَمکم اتقاکم عليم خبير)

8 ادّعاى تقوى و تظاهر به آن نکنيم که خداوند همه را خوب مى شناسد. (عليم خبير)

آيه (14)

قَالَتِ الاَْعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُواْ وَلَکِن قُولُوَّاْ اءَسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الاِْيمَنُ فِى قُلُوبِکُمْ وَإِن تُطِيعُواْ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لاَ يَلِتْکُم مِّنْ اءَعْمَلِکُمْ شَيْئاً إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

باديه نشينان گفتند: ما ايمان آورده ايم ، به آنان بگو: شما ايمان نياورده ايد، ولى بگوئيد: اسلام آورده ايم و هنوز ايمان در دلهاى شما وارد نشده است و اگر خدا و رسولش را اطاعت کنيد، خداوند ذرّه اى از اعمال شما را کم نمى کند. همانا خداوند آمرزنده مهربان است .

نکته ها:

مراد از اعراب ، باديه نشينان بودند که بعضى آنان مؤ من بودند، چنانکه در سوره توبه از آنان تجليل شده است ، (و مِن الاَعراب مَن يُؤ من بِاللّهِ و اليومِ الا خر ) (243) ، ولى بعضى از آنان خود را بالاتر از آنچه بودند مى پنداشتند و ادّعاى ايمان مى کردند، در حالى که يک مسلمان ساده اى بيش نبودند.

پيام ها:

1 به هر ادّعا و شعارى گوش ندهيم (و قالتِ الاَعراب آمنّا )

2 ادّعاهاى نابجا را مهار کنيم (قل لم تؤ منوا )

3 هر کس بايد حريم خود را حفظ کند و خود را بيش از آنچه هست مطرح نکند. (قولوا اَسلَمنا )

4 اسلام ، مرحله ظاهرى است ، ولى ايمان ، به دل مربوط است (فى قلوبکم )

5 با مدّعيان کمال بايد به گونه اى سخن گفت که از رسيدن به کمال نااميد نشوند. (و لمّا يَدخُل الايمان فى قلوبکم )

6 راه رسيدن به کمال باز است (و ان تُطيعوا اللّه و رسوله ...)

7 اطاعت از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله در کنار اطاعت از خدا آمده است و اين نشانه عصمت حضرت است ، پس بايد او را بدون چون و چرا اطاعت کرد. (ان تُطيعوا اللّه و رسوله )

8خداوند عادل است و ذرّه اى از پاداش عمل انسان را کم نمى کند. (مديريّت و تدبير صحيح آن است که ذرّه اى از حقوق و مزد شخص کم نشود) (لا يَلِتکم من اعمالکم شيئا )

تفاوت اسلام با ايمان

1 تفاوت در عمق .

اسلام رنگ ظاهرى است ، ولى ايمان تمسّک قلبى است امام صادقصلى‌الله‌عليه‌وآله به مناسبت آيه (ومَن اَحسَنُ من اللّه صِبغَة) (244) فرمودند: رنگ الهى اسلام است ، و در تفسير آيه (فقد استَمسَک بِالعُروَة الوثقى) (245) فرمودند: تمسّک به ريسمان محکم الهى ، همان ايمان است (246)

2 تفاوت در انگيزه .

گاهى انگيزه اسلام آوردن ، حفظ يا رسيدن به منافع مادّى است ، ولى انگيزه ايمان حتماً معنوى است امام صادقعليه‌السلام فرمودند:

با اسلام آوردن ، خون انسان حفظ مى شود و ازدواج حلال مى شود، ولى پاداش اخروى بر اساس ايمان قلبى است (247)

3 تفاوت در عمل .

اسلام ، بدون عمل ممکن است ، ولى ايمان بايد همراه با عمل باشد، چنانکه در حديث مى خوانيم : «الايمانُ اِقرارٌ وعَمَل و الاسلام اِقرارٌ بلاعَمَل » (248) بنابراين در ايمان ، اسلام نهفته است ، ولى در اسلام ايمان نهفته نيست .

در حديث ديگرى ، اسلام به مسجد الحرام وايمان به کعبه تشبيه شده است.(249) آرى ، کعبه در وسط مسجدالحرام است ، ولى مسجدالحرام در کعبه نيست .

4 تفاوت در مسائل اجتماعى و سياسى .

از امام صادقعليه‌السلام سؤ ال شد: فرق ميان اسلام و ايمان چيست ؟ حضرت فرمودند: اسلام گفتن شهادتين و عمل به ظواهر نماز و زکات و... مى باشد، ولى ايمان آن شهادت و عمل است که بر اساس شناخت رهبر الهى باشد. (250)

5تفاوت در رتبه .

در حديثى مى خوانيم : ايمان يک درجه بالاتر از اسلام است و تقوى يک درجه بالاتر از ايمان است و يقين يک درجه بالاتر از تقوى است و در ميان مردم چيزى کمياب تر از يقين نيست (251)

آيه (15)

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْيَرْتَابُواْ وَجَهَدُواْ بِاءَمْوَلِهِمْ وَاءَنفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ اللّهِ اءُوْلََّئِکَ هُمُ الصَّ دِقُونَ

مؤ منين تنها کسانى هستند که به خدا ورسولش ايمان آوردند، سپس ترديد نکردند و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد کردند. آنان همان راستگويانند.

پيام ها:

1 قرآن ، هم ملاک و معيارهاى تکامل را بيان مى کند، (انّ اکرَمَکم عنداللّه اتقاکم) و هم الگوها را نشان مى دهد. (انّما المؤ منون الّذين ...)

2 ايمان به پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله در کنار ايمان به خداوند است (آمنوا باللّه و رسوله )

3 نشانه ايمان واقعى ، پايدارى و عدم ترديد در آن است (ثمّ لم يَرتابوا )

4 ايمان امرى باطنى است که از راه آثار آن شناخته مى شود. (انّما المؤ منون الّذين جاهدوا... )

5 ايمان بدون عمل شعارى بيش نيست (جاهدوا باموالهم ...) (ايمان افراد بخيل و ترسو، واقعى نيست)

6 در فرهنگ اسلام ، جهاد بايد با مال وجان ودر راه خدا باشد. (جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل اللّه ) (آنان که با پرداخت مبلغى از رفتن به جبهه و يا انجام کارهاى سخت شانه خالى مى کنند، مؤ من واقعى نيستند)

سيماى مؤ من واقعى

چهار آيه قرآن با جمله «انّما المؤ منون» شروع شده که سيماى مؤ منين واقعى را براى ما ترسيم مى کنند:

1 (انّما المؤ منون الّذين اذا ذُکراللّه وَجِلتْ قلوبهم و اذا تُليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و على ربّهم يَتوکّلون ) (252) يعنى مؤ منان واقعى تنها کسانى هستند که هرگاه نام خداوند برده شود دلهايشان مى لرزد وهمين که آيات الهى بر آنان تلاوت شود، بر ايمانشان افزوده مى گردد وتنها بر خدا تکيه مى کنند.

2 (انّما المؤ منون الّذين آمنوا باللّه و رسوله و اذا کانوا معه على امرٍ جامع لم يَذهَبوا حتّى يَستاءذِنوه ...) (253) يعنى مؤ منان واقعى تنها کسانى هستند که به خدا و رسولش ايمان دارند و هرگاه در يک کار دسته جمعى با پيامبرشان هستند، بدون اجازه حضرت از صحنه خارج نمى شوند.

3 و 4 در همين سوره دوبار مطرح شده است ؛ يک بار در آيه دهم ، (انّما المؤ منون اخوة . ..) و بار ديگر همين آيه .

اگر اين چهار آيه را در کنار هم بگذاريم ، سيماى مؤ منان صادق و واقعى را کشف مى کنيم همانان که قرآن درباره شان فرموده است : (اولئک هم المؤ منون حقّا ) (254) و  (اولئک هم الصادقون) بنابراين مؤ منان واقعى کسانى هستند که :

1 دلهاى آنان به ياد خدا بتپد. (نه با مال و مقام و...) (اذا ذکر اللّه وَجِلَت قلوبهم )

2 آنان دائما در حال حرکت و تکامل هستند و توقّفى در کارشان نيست و در برابر هر پيام الهى متعهّد، عاشق و عامل هستند. (و اذا تُليت عليهم آياته زادتهم ايمانا )

البتّه در مقابل بعضى همچون سنگ متوقّفند، «کالحِجارَة » (255) ، بعضى حرکت قهقرائى و روبه عقب دارند، (آمنوا ثمّ کفروا ) (256) وبعضى حرکت دورى دارند که به حيوانى که گرد آسياب مى چرخد، تشبيه شده اند. (257)

3 تنها تکيه گاه آنان ايمان به خداست (نه به قراردادها و وابستگى هاى به شرق و غرب و...) (على ربّهم يَتوکّلون )

4 در نظام اجتماعى ، رهبر الهى را انتخاب و بدون دستور او حرکتى نمى کنند و نسبت به آن وفادارند. (اذا کانوا معه على امرٍ جامع لم يَذهَبوا حتّى يَستاءذنوه )

5 آنان خود را برتر از ديگران نمى دانند و با همه به چشم برادرى نگاه مى کنند. (انّما المؤ منون اخوة )

6 ايمان آنان پايدار است (ايمانشان بر اساس علم ، عقل و فطرت است و به خاطر عمل به آنچه مى دانند، به درجه يقين رسيده اند و تبليغات و حوادث تلخ و شيرين آنان را دلسرد و دچار ترديد نمى کند. (ثمّ لم يَرتابوا )

7 هر لحظه لازم باشد با مال وجان از مکتب خود دفاع مى کنند. (و جاهدوا باَموالهم و انفسهم )

پايدارى در ايمان

آنچه مهم تر از ايمان است ، استقامت وپايدارى در آن است ، چنانکه قرآن آن را با چند عبارت بيان کرده است از جمله :

1 (قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا ) (258) کسانى که در ايمان استقامت کردند.

2 (لاتَموتُنّ الاّ و انتم مسلمون ) (259) حضرت يعقوب به فرزندانش سفارش کرد که جز در راه تسليم او جان ندهند.

3 (اهدنَا الصّراط المستقيم ) که به معناى پروردگارا! راه مستقيم را براى ما تداوم بخش ، تفسير شده است .

4 (تَوَفّنا مع الاَبرار ) (260) پروردگارا! آنگاه که جان مرا مى گيرى ، با نيکان باشم !

5  (تَوَفّنى مُسلِماً ) (261) پروردگارا! جان مرا در حالى که تسليم تو هستم بگير!

6 (فمُستقرّ و مُستودع ) (262) امام صادقعليه‌السلام فرمود: مراد از «مستقرّ» در اين آيه ، ايمان پايدار و مراد از «مستودع»، ايمان عاريه اى است (263)

وسيله پايدارى ايمان

عواملى باعث پايدارى ايمان مى شود از جمله :

1 تقوى امام صادقعليه‌السلام فرمود: وَرع ، ايمان را در دل پايدار و طمع ، ايمان را از دل خارج مى کند. (264)

2 استمداد از خدا. آنچه براى پايدار بودن ايمان لازم است ، استمداد از الطاف الهى است زيرا خداوند به فرشتگان دستور مى دهد که مؤ منان را در ايمانشان ثابت قدم قرار دهيد. (اذ يوحى ربّک الى الملائکة انّى مَعکم فَثَبّتوا الّذين آمنوا ) (265) ودر جاى ديگر مى خوانيم : (و رَبَطنا على قلوبهم ) (266) ما دل هاى آنان را حفظ کرديم .

3 شناخت تاريخ پند گرفتن از تاريخ ، سبب پايدارى در ايمان است (و کلاًّ نَقُصّ عليک من اَنباء الرّسل ما نُثَبّت به فؤ ادک ) (267) ما خبرهاى مهم پيامبران را بر تو بازگو مى کنيم تا به وسيله آن دل تو را محکم کنيم .

آيه (16)

قُلْ اءَتُعَلِّمُونَ اللّهَ بِدِينِکُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ مَا فِى السَّمَوَتِ وَمَافِى الاَْرْضِ وَاللّهُ بِکُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ

بگو: آيا شما خدا را از دين و ايمان خود آگاه مى کنيد، در حالى که خداوند آنچه در آسمان ها و زمين است مى داند و او به هر چيزى دانا است !؟

نکته ها:

گروهى با سوگند به پيامبر اکرمصلى‌الله‌عليه‌وآله گفتند که ايمان ما صادقانه است اين آيه نازل شد که نياز به سوگند نيست ، خداوند به همه چيز آگاه است .

تحويل وعرضه نمودن عقائد خود به اولياى خدا، اگر براى ارزيابى واصلاح ويا کسب اطمينان باشد، بسيار پسنديده است ، چنانکه حضرت عبدالعظيم حسنى عقائد خود را به امام هادىعليه‌السلام عرضه کرد.

امّا اگر عرضه عقائد رياکارانه باشد، (مانند مخاطبين اين آيه)، جاى سرزنش وتوبيخ است .

پيام ها:

1 تظاهر نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله در حقيقت تظاهر نزد خداست با اينکه اين گروه نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله تظاهر کردند، ولى قرآن مى فرمايد: (اءتُعلّمون اللّه ...)

2 در برابر خداوندى که همه چيز را مى داند، ادّعا و تظاهر نداشته باشيم (اءتعلّمون واللّه يعلم ...)

3 خدا هم به وجود اشيا آگاه است وهم خصوصيّات هر چيزى را مى داند. (يعلم وهوبکل شى عليم ) (ممکن است انباردارى همه اجناس انبار را بشناسد، ولى نداند که هر يک از آنها از چه ترکيب شده ويا چه اثرى دارد.

آيه (17)

يَمُنُّونَ عَلَيْکَ اءَنْ اءَسْلَمُواْ قُل لا تَمُنُّواْ عَلَىَّ إِسْلَمَکُم بَلِاللّهُ يَمُنُّ عَلَيْکُمْ اءَنْ هَدَيکُمْ لِلاِْيمَنِ إِن کُنتُمْ صَدِقِينَ

آنان به خاطر اسلامى که پذيرفتند، بر تو منّت مى گذارند. بگو: اسلام آوردنتان را بر من منّت ننهيد، بلکه اگر راست مى گوييد اين خداوند است که به خاطر آن که شما را به سوى ايمان هدايت کرد، بر شما منّت دارد.

نکته ها:

بعضى از مسلمانان (مثل طائفه بنى اسد)، اسلام آوردن خود را منّتى بر پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله مى دانستند و مى گفتند:

ما بدون جنگ و خونريزى اسلام آورديم و تو بايد قدر ما را داشته باشى ، که اين آيه آنان را از اين عمل نهى فرمود.

خداوند در اين آيه ، نعمت ايمان و در آيه 164 سوره آل عمران ، فرستادن انبيا و در آيه 5 سوره قصص ، وارث کردن مستضعفان را منّت خود بر مردم شمرده است و اين نشان مى دهد که مهم ترين نعمت ها، نعمت هدايت الهى ، نعمت رهبرى معصوم و نعمت حکومت حقّ مى باشد.

پيام ها:

1 هدايت شدن به اسلام ، نعمت بزرگ الهى است و پذيرش اسلام ، منّتى از جانب خداست (بل اللّه يمنّ )

2 خداوند به اسلام و ايمان و عبادت ما احتياج و نيازى ندارد. (لاتمنّوا علىّ)

3 نشانه ايمان صادقانه ، خود را منّت دار خداوند دانستن است ، نه منّت گذاشتن بر او. (ان کنتم صادقين لاتمنّوا... بل اللّه يمنّ ...) (آرى ، مسلمان واقعى خود را طلبکار از خدا نمى داند)

4 منّت نهادن بر پيامبر، در حقيقت منّت بر خداست (خداوند پاسخ منّت بر پيامبرش را آنگونه مى دهد که گويا منّت بر او گذاشته اند) (يمنّون عليک ...بل اللّه يمنّ. ..)

آرى ، خداوند از پيامبرش حمايت مى کند و راضى نيست که حضرتش وام دار و منّت کش ديگران باشد.

5 شما مرحله اسلام آوردن را منّت مى گذاريد، (يمنّون عليک ان اسلموا) در حالى که خداوند شما را به مرحله برترى هدايت فرموده است (هداکم للايمان) (با توجّه به اينکه ايمان مرحله بالاترى از اسلام است)

6 مقصد نهايىِ تکامل انسان ، ايمان واقعى است ، (هداکم للايمان ) نه تنها تظاهر به اسلام ، زيرا منافقان نيز در ظاهر چنين مى باشند.

آيه (18)

إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَوَتِ وَالاَْرْضِ وَاللّهُ بَصِيرُبِمَا تَعْمَلُونَ

همانا خداوند غيب و پنهان آسمان ها و زمين را مى داند و به آنچه عمل مى کنيد بصيرت دارد.

پيام ها:

1 در مدار توحيد، ارزشها بر اساس تظاهر، منّت وشعار نيست ، بلکه بر اساس اخلاص قلبى است که آگاهى بر آن مخصوص اوست (انّ اللّه يعلم غيب السموات و الارض ) (آرى ، خداوندى که غيب و پنهان هستى را مى داند، چگونه ايمان درونى ما را نمى داند؟!)

2 ايمان به علم وبصيرت خداوند، ضامن تقواى انسان است (اگر بدانيم از روزنه اى فيلم ما را مى گيرند و با نوارى صداى ما را ضبط مى کنند، در کلمات و حرکات خود دقّت بيشترى مى کنيم)

3 علم خداوند همراه با بصير بودن او است ؛ يعنى علم اجمالى ، سطحى ، يک جانبه ، قابل ترديد و موقّت نيست (ان اللّه يعلم واللّه بصير...)

24/4/1380

اميد است خداوند توفيق تلاوت ، تدّبر، عمل و ابلاغ به ديگران را به نويسنده و خوانندگان مرحمت فرمايد.

پی نوشت ها :

1-  قمر، 17.

2- در آغاز سوره مائده مى خوانيم : (يا ايّها الّذين آمنوا اوفوا بالعقود) اى کسانى که ايمان آورده ايد! به تمام پيمان هاى خود که با خدا و پيامبر و مردم بسته ايد وفادار باشيد و در سوره ممتحنه مى خوانيم : (يا ايّها الذين آمنوا لاتتّخذوا عدوّى و عدوّکم اولياء) اى کسانى که ايمان آورده ايد! دشمن من و دشمن خود را سرپرست خود قرار ندهيد و در اين سوره مى خوانيم : اى کسانى که ايمان آورده ايد! بر حکم خدا و رسول او پيشى نگيريد.

3- بحار، ج 16، ص 58.

4- انبياء، 27.

5- کشّاف ، ج 4، ص 350.

6- کشّاف ، ج 4، ص 350.

7- کمال الدين صدوق ، ص 201.

8- صحيح بخارى ، ج 3، ص 123.

9- خصال صدوق ، ج 2، ص 62.

10- وسائل الشيعه ، ج 23، ص 244.

11- توبه ، 38.

12- توبه ، 81.

13- آل عمران ، 152.

14- نهج البلاغه ، خطبه 27.

15- بقره ، 21.

16- بقره ، 183.

17- بقره ، 2.

18- بقره ، 282.

19- انعام ، 155.

20- مائده ، 27.

21- طلاق ، 3.

22- طلاق ، 2.

23- توبه ، 36 و 123.

24- مريم ، 72.

25- اعراف ، 128.

26- تغابن ، 16.

27- آل عمران ، 102.

28- بحار، ج 8، ص 186.

29- بحار، ج 9، ص 332.

30- تفسير مجمع البيان .

31- صحيح مسلم ، ج 3، ص 1259.

32- تفسير نمونه .

33- شعراء، 98.

34- اعلى ، 1.

35- حجر، 87.

36- واقعه ، 77.

37- ق ، 1.

38- احزاب ، 56.

39- در کتب متعدّد مانند کتاب تبرّک الصحابه نوشته آية اللّه احمدى ميانجى صدها نمونه از احترام اصحاب پيامبر به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله در زمان حيات و بعد از رحلت ايشان ذکر شده است .

40- بحار، ج 27، ص 238.

41- بقره ، 248.

42- بقره ، 83؛ نساء، 38؛ انعام ، 151؛ اسراء، 23؛ احقاف ، 15.

43- لقمان ، 14.

44- طه ، 12.

45- توبه ، 28.

46- اعراف ، 31.

47- نساء، 43.

48- بقره ، 125.

49- آل عمران ، 35.

50- محمّد، 34.

51- محمّد، 28.

52- زمر، 65 ؛ توبه ، 68 ؛ هود، 16 ؛ آل عمران ، 24.

53- بقره ، 264.

54- بحار، ج 28، ص 198.

55- کافى ، ج 2، ص 384.

56- کافى ، ج 2، ص 278.

57- من لايحضر، ج 3، ص 440.

58- وسائل الشيعه ، ج 2، ص 427.

59- مائده ، 5.

60- بحار، ج 35، ص 348.

61- وسائل الشيعه ، ج 27، ص 40.

62- به آيات سوره هاى بقره ، 214 ؛ طلاق ، 5 ؛ تغابن ، 9 ؛ تحريم ، 8 ؛ نساء، 31 ؛ هود، 114 ؛ مائده ، 12 ؛ آل عمران ، 195 و فرقان ، 70 مراجعه شود.

63- هود، 114.

64- لقمان ، 19.

65- صف ، 2.

66- نمل ، 22.

67- حج ، 24.

68- نساء، 63.

69- طه ، 44.

70- اسراء، 23.

71- اسراء، 28.

72- بقره ، 83.

73- اسراء، 53.

74- حج ، 30.

75- مؤ منون ، 3.

76- تفسير روح المعانى از کتاب طبقات ابن سعد.

77- غررالحکم .

78- نمل ، 12.

79- توبه ، 67.

80- مائده ، 24 26.

81- مائده ، 47.

82- اعراف ، 163.

83- اعراف ، 165.

84- توبه ، 23.

85- عنکبوت ، 34.

86- مائده ، 3.

87- نور، 4.

88- کافى ، ج 2، ص 376.

89- وسائل الشيعه ، ج 27، ص 394.

90- مستدرک الوسائل ، ج 1، ص 138.

91- من لايحضر، ج 4، ص 3.

92- نساء، 94.

93- احزاب ، 70.

94- اسراء، 36.

95- نساء، 83.

96- احزاب ، 60.

97- بحار، ج 2، ص 225.

98- بحار، ج 2، ص 250.

99- بحار، ج 2، ص 250.

100- اعراف ، 157.

101- نحل ، 43 ؛ انبياء، 7.

102- مائده ، 95.

103- يونس ، 16.

104- فتح ، 11.

105- يوسف ، 25.

106- توبه ، 74.

107- يوسف ، 16.

108- يوسف ، 18.

109- کافى ، ج 2، ص 338.

110- کافى ، ج 2، ص 337.

111- کافى ، ج 2، ص 340.

112- کافى ، ج 2، ص 339.

113- کافى ، ج 2، ص 126.

114- کافى ، ج 1، ص 426.

115- بحار، ج 74، ص 158.

116- انبياء، 51.

117- غافر، 38.

118- کهف ، 66.

119- بقره ، 186.

120- جن ، 2.

121- هود، 97.

122- آل عمران ، 118.

123- وسائل الشيعه ، ج 12، ص 212.

124- کافى ، ج 5، ص 56.

125- بحار، ج 32، ص 175.

126- بحار، ج 33، ص 493.

127- حديد، 25.

128- آثارالصادقين ، ج 12، ص 435.

129- جامع السعادات ، ج 2، ص 223.

130- وسائل الشيعه ، ج 7، ص 108.

131- کافى ، ج 3، ص 569.

132- کافى ، ج 1، ص 541.

133- کافى ، ج 7، ص 274.

134-  من لا يحضر، ج 3، ص 567.

135- نهج البلاغه ، نامه 25.

136-  وسائل الشيعه ، کتاب الحج .

137- توضيح المسائل .

138- بقره ، 199.

139- هود، 29.

140- سفينة البحار، ج 2، ص 348.

141- وسائل الشيعه ، ج 15، ص 107.

142- نهج البلاغه ، خطبه 15.

143- نهج البلاغه ، خطبه 126.

144- ميزان الحکمة .

145- ميزان الحکمه .

146- محجّة البيضاء.

147- يونس ، 65.

148- بقره ، 165. 149- بحار، ج 38، ص 335.

150- شرح ابن الحديد، ج 14، ص 214 ؛ بحار، ج 20، ص 121.

151- مؤ منون ، 101.

152- حجر، 47.

153- نساء، 176.

154- بحار، ج 74، ص 167.

155- زخرف ، 67.

156- بحار، ج 78، ص 71.

157- ميزان الحکمه .

158- ميزان الحکمة (اخوة )

159-  کافى ، ج 2، ص 133.

160- بحار، ج 74، ص 236.

161- تفسير قمى ، ج 1، ص 73.

162- تحف العقول ، ص 171.

163- بحار، ج 10، ص 123.

164- هود، 46.

165- ميزان الحکمه .

166- نساء، 128.

167- انفال ، 1.

168- آل عمران ، 103.

169- نساء، 35.

170- بقره ، 208.

171- آل عمران ، 103. 172- نساء، 129.

173- نساء، 85.

174- بحار، ج 69، ص 242.

175- مجادله ، 10.

176- نساء، 114.

177- بقره ، 224.

178- بقره ، 182.

179- حجرات ، 9.

180- بقره ، 208.

181- مائده ، 91.

182- نساء، 128.

183- آل عمران ، 132.

184- انعام ، 155.

185- نور، 56.

186- نمل ، 46.

187- اعراف ، 204.

188- وسائل الشيعه ، ج 2، ص 415.

189- مستدرک ، ج 9، ص 54.

190- وسائل الشيعه ، ج 7، ص 31.

191- کافى ، ج 2، ص 206.

192- کتاب العين .

193- لسان العرب .

194- بقره ، 160.

195- همزه ، 1 2.

196- غافر، 83.

197- فصّلت ، 15.

198- هود، 27.

199- توبه ، 58.

200- بقره ، 67.

201- مستدرک ، ج 9، ص 105.

202- توبه ، 65. 203- وسائل الشيعه ، ج 12، ص 270.

204- مطففين ، 34

205- هود، 38.

206- يس ، 30.

207- بحار، ج 72، ص 145.

208- وسائل الشيعه ، ج 12، ص 270.

209- اسد الغابة ج 3، ص 76 و ج 4، ص 362.

210- بحار، ج 42، ص 112 ؛ الغارات ، ج 2، ص 380.

211- نور، 12.

212- طه ، 114.

213- آل عمران ، 159.